بحر طویلی از صغیر اصفهانی در رثای حضرت رقیه علیها السلام

بحر طویلی از صغیر اصفهانی در رثای حضرت رقیه علیها السلام

اعظم نوری نیا

صغیر اصفهانی

محمدحسین صغیر اصفهانی در 1273 هـ.ش به دنیا آمد و در سال 1351هـ.ش در گذشت. ولادتش با میلاد امیرمؤمنان علیه ‌السلام مقارن شد و وفاتش در ایام شهادت حضرت زهرا علیها‌السلام رخ داد. تمام دیوانش به مدایح و مراثی اهل بیت علیهم‌السلام اختصاص دارد؛ خصوصاً در مدح امیرالمؤمنین علیه‌السلام قصاید غرّایی در دیوانش یافت می‌شود.

صغیر مشرب عرفانی داشت و همین مسأله در اغلب سروده‌های او تأثیر مستقیم گذاشته است.

 بند اول

 باز ساقی می غم ریخت به پیمانه مرا، شمع الم سوخت به یک شعله چو پروانه مرا، کرد فلک در به در از خانه و کاشانه مرا، داد ز کین جغد صفت جای به ویرانه مرا، تا که شَوَم روز و شبان، اشک فشان، نوحه کنان، ناله کنان، از غم ویرانه نشینان و یتیمان و اسیران حسین، آن شه بی‌یار شهید، آن شه ابرار، همان قوم ستمکار، به حکم پسرِ سعدِ جفاپیشۀ خونخوار، تن عابد بیمار، ببستند به زنجیر گران‌بار و به عنوان اسیری، به سوی شام ببردند حریمی، که به هر صبح و به هر شام، ملایک ز پی خدمتشان، صف‌زده بر درگه با رفعتشان، آه و دو صد آه ز بی مهری ایام، که در شام، پس از محنت بی حد، ز جفا فرقۀ مرتد، بفزودند به هر لحظه غمی بر غمشان، تازه نمودند ز نو ماتماشان، داغ نهادند همی لاله صفت بر دلشان، تا که بدانند به یک منزل ویرانه ز کین منزلشان، وه که چه ویرانۀ بی بام و بری داشت، نه سقفی نه دری، روز ز بسیاری گرما نبُد آسوده تن اطهرشان، شب ز برودت نَبُدی خواب به چشم ترشان، کعب نی و سنگ ستم، کرده سیه پیکرشان، خشت عزا بالش و خاکِ غمِ اندوه و الم بسترشان، گاه پریشان، همه چون طرۀ اکبر، گهی افسرده و گریان همه از یاد شکرخندۀ اصغر، غرض آن خیل اسیران، گذراندند به افغان، همه دم روز و شب و صبح و مسا را.

*  *  *

بند دوم

دختری داشت شه دین، که رقیه بُدی‌اش نام، ز بی‌مهری گردون، رخ بختش شده سیلی‌خور ایام، ز هجر پدرش روزِ عیان در نظرش شام، جفا دیده و رنجیده هم از کوفه هم از شام، بسی سنگ ستم بر سر او ریخته از بام، ز کعب نی و سیلی ز تنش رفته برون طاقت و آرام، ز خونین جگری، در به دری، بی پدری، تلخ وُرا کام، به شیرین سخنی گشت شبی گرم نوا، نوحه سرا، گفت که: ای عمّه! چه شد تاج سرم؟ کو پدرم؟ زینبش آورد به پاسخ که: اَیا نور دو چشمان ترم، باب کِبارت به سفر رفته، که از فُرقت آن شاه مرا هوش ز سر رفته، پس آن طفل در آن گوشۀ ویرانه غریبانه بنالید و بزارید چو بلبل، به پریشانی احوال چو سنبل، پس از آن سرو سهی قامتش از پا بفتادی، سر خود بر سر خشتی بنهادی و ز رخ شاهد بختش ز وفا پرده گشودی، و وُرا خواب ربودی، غم بیداری‌اش از دل بزدودی، و بدیدی که در آن واقعه خوش سایۀ اقبال به سر دارد و در برج شرف، زهره صفت جای به دامان قمر دارد و مأوای در آغوش پدر دارد و بنمود بیان دردِ دلِ خویش و برآورد ز دل شور و نوا را.

*  *  *

بند سوم

گفت: کای جان پدر، جای تو خالی، چه عجب یاد نمودی ز اسیران، چه عجب آمدی امشب، تو به سر وقت یتیمان، پی دلجویی ویرانه نشینان، ز گل روی تو شد کلبۀ احزان، به صفا رشک چمن، غیرت بستان، چه دَهَم شرح، پدر جان؟ که ز خونخواری و بی‌رحمی عُدوان، من غمدیدۀ نالان، بدویدم به بیابان، به سر خار مغیلان، منم آن نور دو چشمت، که ز شفقت به کنارم بنشاندی، به رخم آب عنایت بفشاندی، دلم از قید مشقّت برهاندی، همه دم بود به دامان تواَم جای و در آغوش تواَم منزل و مأوای و کشیدی ز وفا دست عطا بر سر من، گاه زدی بوسه به رخ، بهر تسلای دل مضطر من، حال1 مگر از من غمدیده چه دیدی، که به یک‌بار دل از من ببریدی، ز سرم پا بکشیدی، که نبودی و نه دیدی، چه قَدَر شمر بزد بر رخ من سیلی و بنمود ز سیلی رخ من نیلی و جز سنگ جفا کس نکشیدی ز وفا دست محبت به سرم، بعد تو شد قُوت من از خون جگر، آب من از چشم ترم، گو چه کند عمّۀ خونین جگرم؟ یا چه کند عابد بیمار، همان بی‌کس تبدار، که گردیده به زنجیر گرفتار و در این شهرِ غریبی، نه وُرا هست طبیبی، نه دوایی، نه غذایی، نه به جز نالۀ شبگیر انیسش، نه به جز حلقۀ زنجیر جلیسش، غرض آن طفل به دامان پدر گرم نوا بود و ز درد دل خود نوحه‌سرا بود و همی کرد بیان شرح جفا و ستم فرقۀ بی شرم و حیا را.

*  *  *

بند چهارم

چشم بیدار فلک بین که ز شومی نتوانست ببیند که به خواب، آن دُر نایاب، ببیند رخ باب و دمی از غصّه دلش شاد شود، ساعتی از درد و غم آزاد شود، آه و دو صد آه که ناگاه شد آن غمزده بیدار و به اطراف نظر کرد که با دیدۀ خونبار، به بالین نه پدر دید و نه از واقعۀ خواب اثر دید، نه از باب سراغی و نه از غصّه فراغی و نه فرشی، نه چراغی، به همان گوشۀ ویرانه غریبانه مکانش، به همان آتش غم، سوخته‌پر مرغ روانش، به فلک رفت فغانش، رخ افسوس خراشید و خروشید، که ای عمّه! دگر باب من زار کجا رفت؟ بیامد ز سفر باز چرا رفت؟ چه دید از من بیدل که ز من چهره نهان کرد؟ مرا باز گرفتار خسان کرد، بشد زینب از آن واقعه آگاه، کشید از دل سوزان به فلک آه، بدانست که آن شاه فلک جاه، به خواب آمده آن طفل حزین را ، فلک افزوده غم و محنت آن زارِ غمین را، غرض از نالۀ آن بلبل بستان عزا آل پیمبر، همه گشتند مکدّر، همه کردند فغان سر، یکی از فرقت اکبر، یکی از دوری اصغر، که از آن شورش بی مَر2، دل افواج ملک کاست، ز ویرانه فغان تا به فلک خاست، چنان آه اسیران شرر افروخت، که در خلد برین سوخت، دل شیر خدا و جگر خیر نسا3 را.

*  *  *

بند پنجم

گشت بیدار یزید آن سگ مردود و بپرسید خبر، گفتنش4 ای بدگهر، این آه یتیمان حسین است، نوای حرم پاک رسول ثقلین است، که چون صید به دام تو اسیرند و به چشم تو حقیرند و به اندوه قریبند و به ویرانه مکینند5، یکی طفل سه ساله ، که نهادی به دلش داغ چو لاله، به خیال پدر افتاده، ز افغان وی این غلغله در بحر و بر افتاده، پس آن کافر بی شرم و حیا، از ره بیداد و جفا، خواست ز نو داغ نهد بر دلشان، روشن از آن شمع کند محفلشان، رأس شه تشنه فرستاد به ویرانۀ غم خانه، دوصد آه! از آن گاه! که آن خیل اسیران، همه بودند در افغان، گه به ناگه سر سالار شهیدان، به میان طبقی چون گل و از گل ورقی بر سرش افکنده نهادند به بالای زمین، روشن از آن عرش برین، رفت رقیه که اَیا عمّۀ مضطر! من از این فرقۀ ابتر، طلب نان ننمودم، به خدا جز به تمنّای پدر لب نگشودم، ز غمش زینب غمدیده برآشفت و چنین گفت: که منظور تو این است و مراد تو همین است، چو آن غمزده از روی طبق پرده انداخت، به مقصود دل خود نظر انداخت، درخشنده رخی همچو قمر دید، به خون غرقه سر پاک پدر دید، به حسرت سوی او نیک نظر کرد و چو مصحف به سر دست برآورد و ببوسید و ببویید، بگفت از چه به خونْ روی تو گلگون شده و موی تو پرخون شده؟ آن گه لب خود بر لب آن سر بنهادی، ز غم از پا بفتادی، و شد از زمزمه خاموش و برفت از سر او هوش و ز تن مرغ روانش سوی گلزار جنان گشت روان، بس کن از این قصّۀ جانسوز «صغیرا» که دگر تاب شنیدن نبود فاطمه و شیرخدا را.

 

توضیحات:

1. در اصل چنین بود: پدر حال ... . از آنجا که لفظ «پدر» در وزن نمی‌گنجد و نبودش معنی را مختل نمی‌کند احتمالاً از اشتباهات کاتبان و راویان است.

2. بی مر: بی‌اندازه، بسیار زیاد.

3. خیر نسا: صورت گفتاری و نادرست «خیرالنساء». به ضرورت وزن به این شکل درآمده است.

4. گفتنش: صورت گفتاری و نادرست «گفتندش».

5. مکین: جای گرفته.

 

Print
6940 Rate this article:
No rating

Leave a comment

Name:
Email:
Comment:
Add comment

ادبیات

معارف

دیگر علوم انسانی

ارتباط با ما


چارت سازمانی
نشانی:تهران, خیابان بهارستان , خیابان صفی علی شاه , کوچه درویش , پلاک 6 تلفن: 02177687441
تلفن و تلگرام مسوول ثبت نام کارگاه ها: 09399990190

Bayat.Dr@gmail.com :مدیر سایت

همکاری با ما


هر بزرگواری که تخصصی مرتبط با علوم انسانی شیعی داشته باشد (دانشجوی ارشد به بالا)، پس از مصاحبه‌ای کوتاه می‌تواند نوشته‌هایش را در این سایت منتشر کند و به شرط پرکاری صفحه‌ای شخصی در سایت داشته باشد.

هدف و روش ما


ما هر گونه تعصب و پیش داوری را مانع کار علمی می‌دانیم. نام‌ها و عناوین و نیز اقوال مشهور راه را بر نقد و مطالعۀ علمی ما نمی‌بندد.

ما بهترین راه دفاع از عقیده را کار دقیق و درست علمی می‌دانیم.

دربارۀ ما


گروهی دانشجویی هستیم که دربارۀ ادبیات و فرهنگ شیعی تحقیق می‌کنیم. دامنۀ تحقیق ما تمام علومی است که به نحوی می‌تواند به ادبیات و فرهنگ شیعی کمک کند؛ علومی مثل قرآن و حدیث، تاریخ، کلام، عرفان، فلسفه، هنر و ...

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به به سایت سلیس می باشد.

طراحی شده توسط DnnTeam.com