منظومۀ غدیر ابوالقاسم راجی بید‌آبادی اصفهانی

منظومۀ غدیر ابوالقاسم راجی بید‌آبادی اصفهانی

 

 

عبدالحسین طالعی 

این گفتار، گزیده‌ای است از کتاب «حقایق ناصری» ، منظومه‌ای مفصل در سیرۀ پیامبر رحمت(ص) که بر اساس بحار الانوار علامۀ مجلسی سروده شده است.

نویسندۀ آن، با وجود آفریدن این حماسۀ بزرگ دینی  و شاید تنها به دلیل گام نهادن در راه ولایت  در تاریخ ادبیات کشور ما گمنام مانده است.

ظاهرا این گفتار، نخستین گام در معرّفی آن بزرگ و کار عظیم او، در دهه‌های اخیر است.

راجی بید‌آبادی در منظومۀ غدیر، که بخشی از منظومۀ بزرگ «حقایق ناصری» است، گزارشی از واقعۀ غدیر بیان می‌دارد و مضمون بسیاری از اخبار معتبرۀ خاندان وحی را به رشتۀ نظم کشیده است.

کتاب حقایق ناصری دو بار  هر دو در زمان حیات مصنّف و تحت نظر او  به صورت چاپ سنگی منتشر شده است.(سال ۱۲۷۹ و ۱۲۸۶)

خوشبختانه هر دو نسخۀ چاپی در کتابخانۀ ملی موجود است، که به آن‌ها مراجعه شده است.

متن منظومۀ غدیر، از صفحات ۳۶۵ تا ۳۶۱ کتاب حقایق ناصری (چاپ سال ۱۲۸۶ که ناظم در آن بازنگری کرده) نقل شده است.

 ناظم در ابتدای کتاب تصریح کرده که در این کتاب، تنها به اخبار معتبر منابع شیعی استناد کرده، و مضامین آن‌ها را به نظم فارسی در آورده است. لذا در ضمن توضیحات، به برخی از این احادیث اشاره شده و پژوهندگان را به بحارالانوار جلد ۳۷ یا کتاب «اسرارغدیر» نوشتۀ پژوهشگر غدیرپژوه معاصر جناب محمد‌باقر انصاری زنجانی ارجاع می‌دهیم.

اختلافاتی در برخی تعبیرات و ابیات، در میان دو چاپ موجود است. گاه، یک یا چند بیت در یکی از چاپ‌ها دیده می‌شود که در دیگری نیست، که این به تجدید نظر و تصحیح ناظم بر می‌گردد.

در این‌جا، تلفیقی از هر دو چاپ ارائه شده است.

 از آن‌جا که این گفتار، نه برای خواصّ و اهل ادب، که برای عموم مشتاقان عرضه می‌شود، به ثبت و ضبط تفاوت‌های دو چاپِ یاد شده اشاره نگردیده است.

به همین دلیل، معانیِ برخی از واژه‌ها و ترکیب‌ها نیز به ترتیب شمارۀ بیت‌ها بیان شده. در مورد این کار، پیشاپیش از اهل تحقیق عذر می‌خواهیم. و امیدواریم عذر ما را بپذیرند، که این رساله، خوانی گسترده برای عموم طبقات است.

ناظم، برای تفکیک مطالب، عناوینی قرارداده است، که آن عناوین حذف شده، و به جای آن، شماره‌های داخل قلاب [ ] را افزودیم، تا تفکیک و تقسیم موضوعی بهتر و روشن‌تر انجام گیرد. بدین ترتیب، ۳۱۹ بیت در ضمن ۳۳ قسمت ارائه گردید.

انتشار بخشی از کتاب «حقایق ناصری»، فرصتی است مغتنم برای مشتاقانِ آشنایی با ادبیات ستیهنده، مظلوم، مقاوم، و برکت‌خیزِ شیعی. این ادبیات نورانی، که مظلومیّت را از امیر کلام، سیّد المظلومین، امیرالمؤمنین(ع) به ارث برده، در حجاب ضخمِ غفلت و مهجوریّت گرفتار آمده و حق، آن است که حقِّ آن ادا نشده است.

باید دعای مستجابِ رسول خدا(ص) در کنار برکۀ نور را نصب العین خود گردانیم که:

«وَ انصُر مَن نَصَرَه واخذُل مَن خَذَلَه»

و باید بدانیم که هر کس با تمام امکانات خود به یاریِ اول مظلوم ِعالم  روحی فداه  نشتابد، به خذلانِ الهی گرفتار می‌آید، و در برابر هجوم دشمنان  درونی و برونی، تنها می‌ماند، که عذابی بالا‌تر از این، برای انسان قابل تصوّر نیست.

برای این که گرفتار این خذلان نشویم، باید به یاریِ اهل بیت نور(ع) بشتابیم و هر که، هر چه در توان دارد، در این راه به میدان آرد.

مهجور نهادنِ سخت و جانسوزِ ادبِ شیعی، گناهی است بزرگ، که بر گردنِ فرد فردِ پژوهندگان و آشنایان وادی ادبیات فارسی سنگینی می‌کند. همه باید بکوشیم تا این بار سنگین رابه منزل برسانیم. امید است که این گام کوچک، طلیعۀ اقدام‌های بزرگ در این زمینه باشد.


آشنایی با کتاب «حقایق ناصری» و مؤلف آن:

الف- شناخت مؤلف:

مرحوم آقابزرگ تهرانی در طبقات اعلام الشیعة، قرن چهاردهم در کمال اختصار می‌نویسد:

المیرزا ابوالقاسم الاصفهانی (المتوفی ۱۳۰۱) – هو المیرزا ابوالقاسم بن علی اکبر البیدی آبادی الاصفهانی، ادیب فاضل، له تآلیف، منها:

الحقائق الناصریة، طبع مکرّراً و علاج الامراض و الهمیان و غیرها.

توفی (۱۳۰۱)، توفی اخوه المعمّر المیرزا نصرالله فی النجف (۱۳۱۳) [۱]

مرحوم سید محسن امین عاملی در کمال اختصار می‌نویسد: المیرزا علی اکبر البیدآبادی الاصفهانی. توفی سنة ۱۳۰۱. له علاج الامراض بالأدویة و الادعیة، و له حقایق (حدائق) الناظرین[۲] فارسی  مختصر. [۳]

مرحوم سید مصلح‌الدین مهدوی اصفهانی، در کتاب تذکرة القبور یا دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص ۱۰۲ شماره ۱۱۲، مطالب محقق تهرانی در ذریعه و طبقات را نقل کرده است.

ب- آثار و تألیفات:

چنانچه دیدیم، از آثار او، سه کتاب نام برده‌اند:

الف- علاج الامراض

ب- همیان

ج- حقائق ناصری

در این بخش در مورد کتاب اول، و در بخش سوم دربارۀ کتاب حقایق ناصری توضیحات بیشتری خواهد آمد.

 

الف  علاج الامراض

محقق تهرانی در معرفی علاج الامراض می‌نویسد:

علاج الامراض بالادعیة و الادیة، للفاضل الادیب الحاج میرزا ابی القاسم بن الحاج میرزا علی اکبر البید آبادی لاصفهانی صاحب «حقایق ناصری» المتوفی ۱۳۱۰، فارسی ، مختصر، یوجد بخطه فی مجموعة عند الحاج سید ابی القاسم الاصفهانی فی النجف[۴]

ب  کتاب «همیان»

محقق تهرانی در الذریعه ۲۳ / ۲۶۵ در ضمن بیان منظومه‌هایی که به تبعیت از «موش وگربۀ» عبید زاکانی سروده شده‌اند، در معرفی منظومۀ «همیان» از  مؤلف می‌نویسد:

«همیان»، فرغ الناظم منه فی ۱۲۸۰ (أو ۱۲۸۹) فی نقد بعض اصحاب المذاهب . . .

 یوجد فی (طهران، سپهسالار ۷۱۹۷). بخط میرزا حسن الکاشانی، من غیر دیباجة، و ذکرنسبته الی محمد کریم خان القاجار. و فی (الرضویة ۱۰۶۳ - ۶۵۷۰) کتابته ۱۳۱۰ ذکر تاریخه: (۱۲۸۶= همیانا)و لم یذکر ناظمه.

و فی (همدان، غرب، ۴۷۸۸) کتابتها ۱۲۸۹، و ذکر فی الفهرست احتمال کون تخلّص الناظم «حیران». [۵]

چنانچه دیده می‌شود، در این‌جا منظومۀ همیان را مجهول المؤلف دانسته و این مطالب، ملخّص مطالب «فهرست نسخه‌های خطی فارسی ۴/۳۳۲۷» است و شاید از اضافات آقای احمد منزوی بر ذریعه باشد.

به هر حال، آقای منزوی، نسخه‌های همیان را بدین صورت معرفی می‌کند:

تهران: سپهسالار ۷۱۹۷ (فهرست سپهسالار ۵/۷۶۵)

مشهد: رضوی ۱۰۶۳ ادبیات (فهرست رضوی ۷/۸۹۴)[۶]

همدان: کتابخانه غرب،  ۴۷۸۸ (نشریه دانشگاه تهران ۵/۳۶۵ )[۷]

محقق تهرانی در الذریعه ۲۵ / ۲۴۵، این منظومه را دقیق‌تر معرّفی کرده و می‌نویسد:

همیان، مثنوی روائی فی قصة و السنّور، فی نقد الاجتماعی، علی طریقة الهزل و الطنز المعروفة عند الفرس، مثل «موش و گربه» لعبید زاکانی . . . فرغ من نظمه ۱۲۸۶، و مادته:

«رفته به جوف همیانا»

فیه نقد للأصوات و الألحان فی التجوید و قواعد الوقف والوصف السجاوندیة، و فیه الردّ علی الحاج کریم خان رئیس الشیخیة . . . . و هو نظم الادیب الحاج میرزا ابوالقاسم بن میرزا علی اکبر البید آبادی الاصفهانی (المتوفی ۱۳۰۱). . . .

و النسخة بخطّ الناظم رأیته عند السید ابی القاسم الاصفهانی المحرّر بالنجف. و نسخة عند الواعظ الهمدانی میرزا عبدالرزاق. و جاء التعریف بسائر نسخه المجهولة الناظم فی «خطی فارسی» ص ۳۳۲۷، و عنه فی الذریعة ۲۳ / ۲۵۶[۸]

 

ج -کتاب حقائق ناصری

آقای احمد منزوی در فهرست نسخه‌های خطی فارسی بدین صورت از این کتاب یاد می‌کند:

حقایق = تاریخ محمدی

از کسی با تخلص راجی. بریگل می‌نویسد که گویا همان بمانعلی راجی کرمانی (صاحب حملۀ حیدری) باشد...

نسخۀ خطی: کلکته: انجمن آسیایی بنگال (فهرست ایوانف، ذیل دوم ۹۸۷)، تحریر: ۱۲۷۲ (۱۸۵۶ میلادی)  [بریگل ۱/۵۹۷][۹]

احمد منزوی در فهرست مشترک نسخه‌های خطی فارسی پاکستان ۱۲/۱۶۹۳ نیز از آن یاد می‌کند.

شاید منشأ اشتباه بعضی از نویسندگان که این کتاب را از آثار ملا بمانعلی راجی کرمانی دانسته‌اند، این جملۀ شیخ آقابزرگ تهرانی باشد، که با دقت در آن، اصل مطلب روشن می‌شود:

«حقایق ناصری: تاریخ فارسی منظوم، طبع بایران مرتین، و هو نظیر «حملۀ حیدری»، فیه تواریخ احوال خاتم النبیین صلی الله علیه و آله من الولادة الی الوفاة و غزواته و احوال آبائه واجداده، نظمه الادیب الفاضل المیرزا ابوالقاسم بن المیرزا علی اکبر البید آبادی الاصفهانی، المتوفی ۱۳۰۱، و له: «علاج الامراض»، و «الهمیان»، و غیر هما، ممّا یوجد بخطّه عند السید ابی القاسم الصفوی الاصفهانی فی النجف. [۱۰]»

به هر حال، آقای منزوی در تحقیق‌های بعدی خود، به تصحیح این اشتباه پرداخته است.

ایشان در «فهرست‌وارۀ کتاب‌های فارسی»، بدین گونه از این کتاب یاد می‌کند:

حقایق: تاریخ محمدی: حقایق ناصری. از سراینده‌ای با تخلّص راجی. در ذریعه (۷/۳۶) نام او، ابوالقاسم فرزند علی‌اکبر بید آبادی (درگذشته ۱۳۰۱ ق) آمده است. در نسخه‌ها (۷/۴۴۵۳) به احتمال، او همان بمانعلی کرمانی (درگذشته ۱۲۳۷ تا ۱۲۴۱ ق) سرایندۀ «حملۀ حیدری» آمده، که با تاریخ سرودن این منظومه نادرست می‌نماید. بر گل (۲/۸۵۹) نظر صاحب «ذریعه» را با قید احتمال می‌پذیرد.

حماسه‌ای است دینی در تاریخ پیامبر تا مرگ او، به نظم، در ۳۵۳  و در جایی دیگر در ۲۹۱- عنوان[۱۱]، که به سال ۱۲۷۰ قمری سروده شده است.  آغاز:

حقایق شناسان راه هدی                       گشایند دفتر به نام خدا

منابع:

نسخه‌ها ۶/۴۴۵۳ (تحت عنوان: حقایق: تاریخ محمدی  یک نسخه)؛ استوری، تاریخ ۱۲۶۵؛ برگل روسی ۱/۵۹۷ ش ۴۶۱؛ برگل فارسی ۲/۸۹۵ ش ۵۴۷ (تحت عنوان: حقایق: حقایق ناصری)؛ ذریعه ۷/۳۶ (حقایق ناصری)؛ مشار ۲/۱۷۶۹ (حقایق ناصری، حقایق النبویة و العلویة)، نگارنده برابر ذریعه؛ ایوانف۹۸۷؛ نو شاهی، چاپی ۸۷۵ (حقایق ناصری)، سراینده برابر ذریعه. [۱۲]

در کتاب مصنفات شیعه ۲/۴۴۵ نیز از این کتاب نام برده و خلاصۀ کلام الذریعه را به فارسی نوشته است.

مرحوم خان بابا مشار در فهرست کتاب‌های چاپی فارسی ۱/۱۱۸۲، از این کتاب، در دو عنوان جداگانه (حقایق ناصری / حقایق النبویة و العلویة) نام برده، درحالی که با مراجعه به دو چاپ کتاب معلوم می‌شود این هر دو، دو عنوان برای یک کتاب است.

آقای ایرج افشار در فهرست کتاب‌های چاپی فارسی ۲/۱۷۶۹، این دو عنوان را متّحد دانسته و به تصحیح آن خطا پرداخته است.

به هر صورت، این کتاب، منظومه‌ای است در حدود سی هزار بیت، در تاریخ حضرت رسول اکرم(ص)، که ناظم، درآن منظومه، خود را ملتزم به منابع شیعی دیده است.

این منظومه در سال ۱۲۷۰ به پایان رسیده، چنانچه ناظم می‌نویسد:

هزار و دو صد سال و هفتاد بود          ز هجرت، که این نظم صورت نمود[۱۳]

اصل این کتاب را نگارنده با کمک بعضی از عزیزان در دست تحقیق و تصحیح دارد. اینک به مناسبت ایام خجستۀ غدیر، بخشی از آن عرضه می‌شود.

بدین روی، ابتدا متن ۳۱۹ بیت مربوط به غدیر  همراه با شماره بیت و تقسیم موضوعی مختصر  ارائه می‌شود و سپس توضیحات کوتاه بر بعضی کلمات  و عبارات بر اساس شماره بیت می‌آید.

متن منظومه:

     ۱       بر این گونه شد تا به خمّ غدیر               پیمبر به فرمان حق جای گیر

غرض شد سبب آنچه آید بیان                 به توفیق حق اندر این داستان

چو در سابق الحال، روح الامین               ز باب خلافت به سالار دین

خبر داده بود از خدای ودود                    که باید علی را خلیفه نمود

     ۵     ولی چون نبودند آن حکم، باز                 که باید همان دم شوم کارساز

چو می‌دید از خلق، سالار دین              که هستند با شیر یزدان به کین

ز خوفی که گردند از دین بری              نمی‌کرد آن امر را رهبری

به تعویق می‌داشت آن داستان                که تا فرصتی آیدش اندر آن 

گذشته از آن خوف بر جان خویش        ز بدخواهیِ خلق بودش به پیش

   ۱۰       مماشات کردی به آن‌ها مدام               کشیده زبان زین سخن‌ها به کام

ز باب کنایه بگفتی سخن                      رسانید کم کم به آن انجمن 

که کم کم شود گوش‌ها پر از ین             نشورند یکباره بر شاه دین

ولی خواست بخشندۀ ذوالمنن                که دانند آن را همه مرد و زن

شود حجّتِ کبریایی تمام                      بر آن قوم یکباره از خاص و عام

    ۱۵      یکی تن نگوید ندارم خبر                        نکرد این چنین امر، خیر البشر

چو اسلامیان، سر به سر در رکاب             به همراه بودند با آن جناب

گذشتند اگر از مکان غدیر                       برفتند هر یک رهی ناگریز

به هر شهر و هر وادی آن انجمن             برفتند و می‌ماند بر جا سخن

از آن باب چون آن شهِ پاک دین              از آن ره رسید اندر آن سرزمین

   ۲۰       بیامد ز دربار ربّ جلیل                      به اِخبار سالار دین، جبرئیل

یکی آیه آورد همراه خویش                 سرِ امر و تأکید در کار پیش

که البتّه باید رسانی کنون                     به مردم شوی در خبر رهنمون

معیّن کنی بر همه مرد و زن                  مبرهن نمایی به هر انجمن

که باشد خلیفه از این پس علی             بدانند تا مردم او را ولی

   ۲۵       اگر سر نیاری در این کار، پیش              یقین کوتهی کرده باشی به خویش

بود ناتمامت رسالت از این                  نباشد پسندِ جهان آفرین

و گر لب گشایی به اظهار آن               خداوند باشد به حفظت ضمان

مشو خائف از خلق در روزگار              به مردم رسان امر پروردگار

پیمبر چو آن حکم دید از خدا                به تبلیغ آن امر کرد ابتدا

  ۳۰       همان دم بیامد در آن‌جا فرود                  در آن خاکِ بی آب، منزل نمود

به اذعانِ فرمانِ دادارِ پاک                     مکان کرد، سالار دین روی خاک

به جایی که آنجا نبُد جایگاه                  نه سر سایه منزل، نه پر آب، چاه

بیابان بی آب و دور از علف               که می‌گشت انسان و حیوان تلف

منادی بفرمود کاندر ندا                     به مردم بگوید علی با صدا

   ۳۵       که آیید این جایگه مرد و زن              به نزد پیمبر شوید انجمن

کسانی که رفتند از پیش رو                به رجعت شوند این زمان راه جو

مر آن‌ها که هستند اندر قفا                 بیایند اندر برِ مصطفی

منادی برآورد هر سو خروش              به مردم رسید این صداها به گوش

ز هر سو برفتند در آن زمین                به فرمانبری نزد سالار دین

  ۴۰       خلایق به یک جایگه گشته جمع           به مانند پروانه برگرد شمع

چنان گرم بود آن مکان و هوا              که بستند بعضی رداها به پا

بفرمود آنگاه سالار دین                     که جاروب کردند قدری زمین

به زیر درختانِ خار، آن زمان                نمودند جای پیمبر عیان

ز بهر نبی منبری، مسلمین                   نمودند بر پا در آن سرزمین

۴۵         که بود از جهاز شتر، پایه‌اش                   ز خار مغیلان به سر، سایه‌اش

به بالای منبر برآمد رسول                     به همراه خود برد زوج بتول

پس آنگاه در خطبه آورد رو                 به حمد و ثنای خدا راه جو

به ذکر مواعظ گشوده زبان                   فراوان نصایح بیان اندر آن

۵۰        پس آنگه به حضّار آورد رو                  بفرمود این گفتگو روبرو

که از مرگ نبود کسی را گزیر               در این راه بایست شد راه گیر

ز تقدیر بخشندۀ ذوالمنن                      روان شد هر آن را روان در بدن

به هر قالبی روح چون در دمید              ببایست شهد فنا را چشید

۵۵         ز فرمانِ فرماندهِ لم یزل                      مقرّر به هر نفس باشد اجل

هر آن زنده، میرنده باشد یقین               بجز ذاتِ پاکِ جهان‌آفرین

بود حیِّ پاینده، بی‌چونِ پاک                 که او را نباشد زوال و هلاک

پس آنگه بفرمود: ای مردمان                بدانید هر یک ز پیر و جوان

به دربار فرماندۀ دادگر                       مرا کرد بایست لابد سفر

   ۶۰     ز تقدیر جان‌آفرینِ جلیل                   رسیده به گوشم صدای رحیل

رسیده زمانی که گردم نهان                 برم رخت بیرون ز ملک جهان

وداع شماها و این روزگار                  نمایم، کنم رو به پروردگار

به منزلگه قدس سازم مکان                 نبینند دیگر مرا مردمان

دو چیز گران می‌نهم در میان               ز بهر هدایت به اسلامیان

۶۵         به تحقیق هر کس بر آن دست، بند         کند در دو عالم شود سربلند

نگردید گمراه در روزگار                   چو دارید از این هر دو را استوار

بود اکبر از دویّمین، اوّلین                   نگردند از هم جدا، آن و این

اول زان دو باشد کلام خدا                که احکام حق را بود مقتدا

دویم عترت من که احکام دین            ز قرآن توانند کردند یقین

۷۰        به هم توأمند این دو، تا رستخیز            بیایند تا در بَرَم آن دو چیز

نگردند یک لحظه از هم جدا             رسانَد به من هر دو را، تا خدا

به نزد من آیند این هر دو یار              لب کوثر از امر پروردگار

پس آنگه ندا کرد آن مقتدا             بر آن قوم، این سان به اعلی صدا

که: آیا نی‌ام من سزاوارتر              همه مرد و زن را از این جان و سر؟

۷۵        به یکبار گفتند آن مسلمین             که : یارب، تو دانی که باشد چنین

ز جان‌ها تو هستی سزاوارتر           جز اذعان نداریم اندر نظر

پس آنگاه آن سرور ارجمند            دو بازوی حیدر گرفت و بلند

نمود آن‌چنان تا بر اسلامیان            به قدری که زیر بغل شد عیان

بفرمود: آن را که مولا منم               همان نیز اولی به جان و تنم

۸۰         بود این علی نیز مولای او              به جان در جهان هست اولای او

بدانید این را همه مرد و زن             به جان و تن، اولی‌تر از خویشتن

ولیِّ خداوندِ جان‌آفرین                نبی را وصی، سرور مؤمنین

علی را بدانید مولای خویش           بگیرید راه تولّا به پیش

۸۵         پس از آن به «من والِ والاه»، لب           گشود و ز یزدان نمود این طلب

که: یا رب مکن دوستی هر که را      علی را بود دوست در این سرا

بکن دشمنی هر که را دشمن است     که حیدر، مرا همچو جان در تن است

هر آن کو علی را نهد بر کنار            تو او را به هر دو جهان واگذار

بدانید ای مردمان، سر به سر             کزین پس نخواهد چنین شد دگر

۹۰         که سازم چنین مجلسی را قیام             در این ره گذارم دگر باره گام

بود این زمان، مجمعِ آخرین              که گویم شما را سخن اندر این

نمایید گوشِ دل اندر سخن               گذارید سرها به فرمان من

بود صاحب امر هر یک خدا              پس از حق، پیمبر بود مقتدا

که گوید سخن از حلال و حرام        نماید به راه هدایت، قیام

۹۵         پس از من ولیِّ یکایک علی است          که احکام قرآن بر او منجلی است

بود این علی آن‌که گفتم نخست             شناسید و بینید هر یک درست

بود تا قیامت همین حکم، باز               نسازید دست تخلّف دراز

نمایید هر یک ولایش قبول                 بدانید او را وصیِّ رسول

خلافی نسازید در این دگر              بدانید مولای خود سر به سر

۱۰۰       ز جان‌ها بدانیدَش اولی همه           بداریدش از دل تولاّ همه

ز فرمانِ دادارِ جان‌آفرین               همین حکم تا حشر باشد متین

ز تغییر و تبدیل باشد مصون           نگردد به خُلقش کسی رهنمون

همین است فرمانِ یزدانِ پاک          هر آن کس که رو تافت، گردد هلاک

بود پیشوایِ همه مؤمنین                 ز حق هست بهر خلافت یقین

۱۰۵       پس از او، ز ذریّت من امام              ز اولادِ اویند قائم مقام

امامت بود اندرین خاندان             از این روز تا انقراضِ زمان

خداوند، علم حلال و حرام           عطا کرد از لطف بر من تمام

هر آن را رسانید بر من خدا         رسانیدم آن را بر این مقتدا

نباشد به جا، علم دیگر یقین          مگر آن‌که دادم جهان‌آفرین

۱۱۰       همه آن علومی که آمد به من       رساندم بر این سرور مؤتمن

بدانید ای مردمان! او امام              بود در جهان بر همه خاص و عام

ز حق گفتم این داستان سر به سر    نخواهد که تغییر یابد دگر

خلیفه بود او، وصی باشد او        نگردد خلافی به آن راه جو

بگویید با غایبان این سخن          که گفتم شما را در این انجمن

 ۱۱۵      الهی تو لعنت بکن هر که را       که انکار، او سازد از ماجرا

غضب کن به هر کس به انکار، لب      گشاید، نماید خلافی طلب

ببینید هر یک! بود این علی         که کردم شما را همه منجلی

نگوید کسی در خلافش سخن     ببینید هر یک از این انجمن

نخواهدچنین محفلی شد دگر       ببینید هر یک کنون سر به سر

۱۲۰       همین است امر جهان‌آفرین         خلافی نخواهد شدن اندر این

بدانید تا حشر، این حکم، باز        بود بر خلایق همه کارساز

بدارید هوش دل و گوش دل         نباشید از امر پیمان کسل

نگوید یکی تن: ندیدم درست      به خلُفش نباید کسی راه جُست

نگفتم سخن جز به فرمان ربّ      نسازد به انکار کس باز لب

۱۲۵       همین است و جز این نباشد کسی       نباشد سر امر بر ناکسی

همین باشد آقا به خُرد و بزرگ        عرب تا عجم، از حجازیّ و ترک

ز خُرد و بزرگ و سیاه و سفید        نیاید جز این مقتدایی پدید

پس از من بود پیشوا این علی         از این گردد احکام حق منجلی

شنیدید و دیدید این دم تمام             زگفتِ خدا، وز پیمبر کلام

۱۳۰       نگوید ندیدم یکی زین سپس            نگردد ازین حکم، سر پیچ، کس

شناسیدش این دم یکایک همه           شبان است این، عالمین چون رمه

نه هستید معذور، دیگر بر این              بود شاهد امر، جان‌آفرین

گواه است در گفتگویم خدا              در این حکم ، حاصل نگردد بدا

از این روز تا «من یقوم القیام»           همین حکم باشد ز حق، والسلام

۱۳۵      غرض، زین عبارات، سالار دین            بسی گفت با فرقۀ مسلمین

 پس آنگه بیاورد روی نیاز                  سوی درگهِ داورِ بی نیاز

بگفتا: الهی تو هستی گواه                  که گشتم بر این مردمان خیرخواه

رسانیدم آن را که شد امر، باز            شدم بهر تبلیغِ آن کارساز

بگویید ای مردمان سر به سر            که نبود کسی را خلافی دگر:

۱۴۰       نمودیم اذعانِ امر رسول                  نهادیم بر چشم، دستِ قبول

بدان سان که فرمان بود از خدا            بدانیم او را همه مقتدا

نمایید بیعت تمامی کنون                   که هست او شما را کنون رهنمون

نمایید او را به شاهی سلام                شتابید بر بیعتش تیزگام

هرآن کس که اسلام کرد اختیار           بر او هست این حکم هم برقرار

۱۴۵       نباشد از اسلام، این حکم دور            بجا باشد این امر تا نفخ صور

هر آن کس که موجود گشت از خدا     براو این امام است و این مقتدا

سزاوار نبود کسی را دگر                    که آرد به انکار این امر، سر

غرض آنقدر گفت آن مؤتمن             که گردد کتابی از آن پر سخن

در این مختصر نیست زین بیش، تاب   که گردد از این گفتگو کامیاب

۱۵۰       چو ساکت شد از حرف سالار دین        به یکبار گفتند آن مسلمین

که: کردیم اذعانِ امر خدا                 نماییم بر بیعتش ابتدا

بدانیم او را تمامی امام                  نداریم اندر خلافش کلام

بدانیمش اولی به هر جان و تن         بخوانیم مولی به هر انجمن

نداریم جز انقیادش به دل                نخواهیم گردید پیمان گُسَل

۱۵۵       بگفتند و جستند از جا همه             پیِ بیعتش همچو فوج رمه

نخستین ابوبکر بود و عمر             که در بیعت آورد آن روز سر

عمر، لب به «بخ بخ» بیاراست زود    علی را به اسم امارت ستود

که: گشتی تو مولای هر مرد و زن     ز جان و تن، اولی به هر انجمن

سزاوارِ حمد است جان آفرین         که کردت کنون سرور مؤمنین

۱۶۰       به من گشتی اولی نه تنها کنون         که بر هر گروهی شدی رهنمون

پس از آن یکایک زن و مرد، باز        برفتند نزدیک آن سرفراز

نمودند بیعت به شاهنشهی             بخواندند او را به نام مِهی

که آن روز را وقت گردید تنگ         نکردند در بیعت او درنگ

غرض آن شب و روز و روز دگر       بر این گونه، آن کار، بُد مستمر

۱۶۵       سه روز و سه شب، آن جماعت چنین   نمودند بیعت به ضرغام دین

چو جمعیّت خلق بُد بی‌شمار          شنیدم که هفتاد بود از هزار

چو شد کار بیعت، سراسر تمام          بفرمود آن سرور نیکنام

کز آن جایگه نیز بستند بار              پیِ کوچ گشتند مردم سوار

نهادند روها تمامی به راه                 از آن دشت یِکباره شاه و سپاه

۱۷۰       به سوی وطن هر یکی، تیزگام          برفتند آن راه را، صبح و شام

مر این شمّه‌ای بود از آن داستان          که شد گفته، از گفتۀ راستان

چو کردند از آن جایگه رو به راه         برفتند بیرون از آن جایگاه

یکایک از آن مردمِ زشت خو             نمودند بر یکدگر، باز رو

که اینک در اینجا رسول انام              چنین کرد کار علی را تمام

۱۷۵       اگر گیرد این کار بر او قرار               به ما تنگ سازد یقین روزگار

اگر خود ز باب حیا، روز و شب         نیارد به جز ظاهر از کار، لب

هر آن را که گفتیم، سازد قبول           نگردد به ابراز بر ما عجول

علی چون شود صاحب حکم، باز       نماید یقین دست بر ما دراز

هر آن را که در دل بود با خبر             برآرد به کردار از آن باب، سر

۱۸۰         نباید کنیم اندر آن کوتهی           که نبود در این کار، بوی بِهی

دمادم شود سخت‌تر کار ما                کساد آید از نو، به بازار ما

محمد کنون خواهد اندر میان            کند سنّت قیصری را عیان

که باشد خلافت به کاشانه‌اش           نیاید برون دولت از خانه‌اش

نبایست او را نهادن چنین                که باشیم مغلوب، از آن و این

۱۸۵       در این ره ببایست کز حیله، رو          به دفعش گذاریم از چارسو

اگر گشت کارش در این ره تمام         گذاریم سوی علی تیز گام

نماییم از چاره بیچاره‌اش                  برآریم از بیخ یکباره‌اش

بود تا که آسوده گردیم از این            فراغت بیاییم از آن و این

غرض، هر یک آن‌ها نمودند عزم       به خود، قتل سالارِ دین کرده جزم

۱۹۰      یکی عقبه بود اندر آن راه باز            که بایست رفتن از آن‌جا فراز

تنی چند از مردمِ کینه‌جو                  در آن شب بر آن راه بودند رو

بر آن کوه سر، یک به یک در کمین      نشستند در راه سالار دین

که از کینه سازند او را هلاک              بریزند خونش در آن تیره خاک

قضا را، شبی بود پر ابر و تار              که رفتند آن قوم در کوهسار

۱۹۵       بُدند آن جماعت، ده و چار تن            که کردند آن کار را انجمن

نمودند هریک به جایی کمین              نشستند در کینِ سالار دین

دبه‌ها پر از ریگ کردند باز                 سرازیر سازند تا از فراز

مگر رم کند اُشتُرِ مصطفی                  زند بر زمین آن سپهر صفا

پیمبر ، چو نزدیک آن کوه سر            بیامد که سازد از آن‌جا گذر

۲۰۰       بفرمود عمّار را در جلو                     درآن ره به اُشتُر شود راهرو

بگیرد مهار و شود رو به راه              به همراه باشد مر آن نیک‌خواه

حذیفه ز دنبال گردد روان                نبی در میان، پیش و پس، این و آن

بدین گونه تا بر سر کوهسار           برفتند و کردند از آن‌ها گذار

ز پی، زیر پای شتر، مشرکین               دبه‌ها فکندند از روی کین

۲۰۵       چو آن ناقه ترسید و می‌خواست باز     که از رم کند رو به راهی فراز

صدا زد بر او سرور دین یکی            که: ای ناقه آرام باش اندکی

چه ترسی؟ که باشد پیمبر سوار           نماید ترا حفظ، پروردگار

بناگاه آن ناقه اندر زمان                     گشود از برای تکلّم، زبان

به لفظ عرب در بیان نکو                   بیامد بدین گونه در گفتگو

۲۱۰       که: سوگند بر ذات پروردگار               که دارم به جا پای خود استوار

ایا آنکه داری به پشتم مکان                نترسم ز بدخواهیِ این و آن

چو دیدند کفّار کاین‌ها ضرر               نیاورد بر حال خیرالبشر

نهادند بر ناقه از خشم، رو              که گردند بر دفع او چاره جو

مگر افکنندش ز بالا به زیر              به دفعش برآرند شمشیر و تیر

۲۱۵       چو نزدیک گشتند بر ناقه باز              که سازند دست تعدّی دراز

حذیفه به همراه عمّار، دست             فشردند بر تیغ، چون شیر مست

نهادند رو سوی آن مردمان                که خواهند کینِ نبی، در زمان

پس آن کافرانِ تبه روزگار                 نمودند از ترسِ جان‌ها فرار

چو رفتند از آن جایگه دورتر              بگفتا حذیفه به خیرالبشر

۲۲۰      که: آیا کِه باشند این مشرکین                که هستند سالارِ دین را به کین؟

به پاسخ بفرمود خیرالانام                  که هستند این‌ها منافق تمام

به دنیا و عقبی همه در نفاق                 به کین شان بود یاری و اتّفاق

حذیفه دگر گفت با مصطفی                 که: ای آفتابِ سپهرِ صفا

چرا می‌نگویی که در این زمان              بیارند سر از تنِ این و آن؟

۲۲۵       بریزند خونْشان به خاکِ زمین               که زین پس نباشند از تو، به کین؟

به پاسخ بفرمود آن مقتدا                  که: امرم نکرده بر این ره خدا

بود این چنین امر پروردگار               که سازم مماشات در روزگار

گذشته از آن مردمم این سخن           نگویند در باب این انجمن

که کردند این‌ها اعانت بر او              که گردید بر دشمنان کامجو

۲۳۰       پس از آن ببرّید سرْشان ز تن             برانداخت یکباره آن انجمن!

خداوند در آخرتْشان جزا                دهد بر طریقی که داند سزا

دگر باره گفتا حذیفه سخن:              کیانند این پر ز کین انجمن؟

ز انصار یا از مهاجر بُوَند؟                که این گونه هر دم به کینِ تواند؟

پس از آن پیمبر، شمردن گرفت         یکایک از آن، نام بردن گرفت

۲۳۵       حذیفه چو بشنید آن داستان              به خاموشی آورد سر در میان

دگر باره فرمود سالار دین:               مگر شک ترا رو نمود اندر این؟

کنون گر بخواهی نمودن نظر            سوی این جماعت، برافراز سر!

حذیفه چو آورد رو بر گروه          یکی برق تابید ناگه به کوه

که گردید روشن جهان همچو روز     تو گفتی که بفروخت گیتی فروز

۲۴۰       بقدری به طول اندر آمد زمان           که بشناخت از چشم خود، این و آن

بدان سان که فرمود سالار دین           بدید آنچنان بود و گشتش یقین

وز آنجا چو بگذشت خیر‌البشر         ز بهر نماز اندر آورد سر

رسیدند آن مردمِ پر ز کین               فکندند خود را در آن مسلمین

ز بهر نماز اندر آورده سر                ستادند همراه خیرالبشر

۲۴۵       که آرند روها ز بهر نماز                  که لعنت کندْشان بر آن، بی نیاز!

چنین بود احوالِ آن مسلمین             به خدمتگری نزد سالار دین

خداوند، بخشد به هر یک جزا         بطوری که داند بر آن‌ها سزا

بود بدتر از هر الم، این الم               که باشد کسی با عدو، هم قدم

شب و روز، با دشمنان هم نفس        چو مرغی است محبوس اندر قفس

۲۵۰      از آن بود، فرمود سالار دین              به خود «مثل ما اوذی» از مرسلین

خدا داند این سان بلا چون بود          که از هر غم و رنج، افزون بود

از آن پس بفرمود آن مقتدا               که کردند اسلامیان را ندا

که در راز گفتن نیارند رو                سه تن یک مکان در سخن رو به رو

که شاید بمانند از کار، دور               نگردد به پا دیگر از نو، شرور

۲۵۵       یکی تن از آن قوم، «سالم» به نام          که بُد در نفاق و عداوت تمام

بیامد ز یک سمت اندر گذر               ابوبکر دید آن مکان با عمر

که بر «بو عبیده» نهادند رو                  به هم هستشان در میان گفتگو

چو «سالم» بدید آن سه تن را به هم       به گفتار بگشودشان باز، دم

که فرمود آن سرورِ نامجو                  نگردد سه تن یک مکان رو به رو

۲۶۰       کنون در میان هست این دم چه راز         که هستید با یکدگر حیله‌ساز؟

بگویید، ورنه رسانم خبر                     همین دم یکایک به خیرالبشر

گرفتند زین داستان عهد، باز                که تا او نسازد به کس کشف راز

پس آنگه نمودند او را خبر                ز کاری که می‌بودشان در نظر

که با خود نمایند او را یکی                 نسازند دورش ز خود اندکی

۲۶۵      مر آن کینه ور بود اندر نظر                        از آن‌ها عناد علی بیشتر

که فرمانِ سالار دنیا و دین                 نیاریم جاری شود اندر این

مر این را که واجب نموده به ما           نیاریم فرمان او را به جا

که گردیم با مرتضی حیله‌ساز               نخواهیم دستی نماید دراز

۲۷۰      چو «سالم» از آن‌ها شنید این سخن          به آنها یکی شد در آن انجمن

که دارد دلم از بنی هاشمی           به هر دم ز ایّام، افزون غمی

کز آن دشمنی باشدم در نظر            خصوصاً به او، از همه بیشتر

نخستین کسی کاندرین راه، رو         نماید، منم تا شوم چاره جو

بخوردند سوگند و کردند عهد       که سازند این کار را جدّ و جهد

۲۷۵       چو فرمود آن سرور مؤتمن            که رو در ره آرند آن انجمن

برفتند آن چارتن نزد او                در آن ره شدندش همه روبرو

بفرمود سالار دین این چنین          نکردم مگر منعتان اندر این

که گشتید با یکدگر رو به رو          شدید از پیِ کار خود حیله‌جو؟

بگفتند هر یک به خیر‌البشر:          ندیدیم این روز ما یکدگر

۲۸۰       مگر این زمان را که هستیم باز       به خدمتگری در برت سرفراز

چو بشنید آن حرف، خیرالبشر       نمود از تعجب به هر یک نظر

بفرمود: آیا شما خوب‌تر              بدانید یا داور دادگر؟

که نبود ز کس غافل از هیچ باب    خبر دارد از هر خطا و صواب

وز آن جایگه شد به یثرب زمین     رسول خدا، همرهش مسلمین

۲۸۵       چو در شهر شد حضرت مصطفی       سپردند آن‌ها طریق جفا

به یک جا تمامی شدند انجمن         بگفتند هر یک ز راهی سخن

که بایست رو آوریم، از چه رو؟        که گردیم در کار خود، کامجو

هم آخر نوشتند این نامه را              در آن درج کردند هنگامه را

نخستین پیِ نقض بیعت، سخن        نوشتند هر یک از آن انجمن

۲۹۰       پس از آن خلافت یکایک تعین         نمودند ما بین خود این چنین

که باشد سزاوار بر این خبر             ابوبکر و سالم، عُبَیده، عمر

جز این چار تن را نباشد روا            که گردند بر خلق، فرمانروا

نیارند کس جانب مرتضی                 نیارد در این راه، روی رضا

هم آن‌ها که در عقبه از روی کین           نشستند خیرالبشر را کمین

 ۲۹۵      دگر سایرین ز آن گروهِ عنود                 مر آن نامه را مُهر کردند زود

به سال دهم در محرّم، تمام                   نوشتند در نامه از خویش، نام

سپردند بر بوعبیده ز کین                     نمودند او را در این راه امین

مر آن نامۀ کفر را آن پلید                     نهان کرد در کعبه با صد امید

کز آن باب بعد از وفاتِ رسول             به انکار، گشتند هر یک عجول

۳۰۰        نمودند انکارها تا رسید                     به جایی که آن داستان شد پدید

که کردند غصب خلافت، چنان             که باشد بدان گونه تا این زمان

وز آن باب شد فتنه‌ها آشکار            ز هر باب، هر روز در روزگار

درِ خانۀ مرتضی سوختن                به زهرای اطهر، غم اندوختن

علی را به محراب، کردن شهید           ستم‌ها که بر مجتبی در رسید

۳۰۵       مر آن داستانی که در کربلا               بباشد برآن ره نوردِ ولا

زکین، ریختن، خونِ آل رسول          برانداختن، نسلِ آلِ بتول

اسیریّ آل پیمبر، تمام                     وقایع که رو داد در شهر شام

امامان نمودن یکایک شهید                شدن قائم از چشم‌ها ناپدید

و هر ظلم و کینی که اندر زمین         به پا گشت و خواهد شدن بعد از این

۳۱۰       از آن روز تا در دمد نفخ صور           شد و می‌شود، سر به سر آن فتور

نمی‌شد اگر غصب حقّ علی             نمی‌گشت این فتنه‌ها منجلی

الهی به سوز دل مصطفی               به آن رهنوردِ طریق صفا

الهی به زهرای اطهر، بتول              به حق علی، ابن عمّ رسول

به نوباوه‌های شهِ مؤتمن                    شهید ره دین، حسین و حسن

۳۱۵       به آن پنج و چار اختر بُرج دین             به حق کلامت، کتاب مبین

که هر دم رسان لعنت و خشم خویش    برآن فرقۀ فاسقِ جورِ کیش

به «راجی»عطا کن طریق صفا                که تا بسپرد راه دین از وفا

زند چنگ در دامنِ شاه دین                 فزون گرددش در ره دین، یقین

۳۱۹       به اعدای دینش به کین رهنمون            شوی، تا شود کینْ دلش را فزون

 

توضیح برخی واژهها و بیت‌ها: 

بیت ۳  سابق الحال: زمان گذشته.

بیت ۴  ودود: مهربان.

بیت ۷  بری: بیزار.

بیت ۸  تعویق: تأخیر انداختن.

بیت ۱۰  مماشات کردن: کنار آمدن، مدارا.

بیت ۱۳  ذوالمنن: خدایی که بخشنده است، و با نعمت های گوناگون بر مردم منّت دارد.

بیت ۲۲  اشاره به آیۀ تبلیغ:«یا ایها الرسول بلّغ . . . » (سورۀ مائده، آیه ۶۷).

بیت ۲۳  مبرهن: واضح، آشکار.

بیت ۲۶  جهان آفرین: خداوند متعال.

بیت ۲۷  ضمان: وعده داده شده.

بیت ۲۸  خائف: نا امن.

بیت ۳۱  اذعان: قبول . دادار: خدا.

بیت ۳۲  نبُد: نبود.

بیت ۳۶  به رجعت شوند: بازگردند.

بیت ۳۷  قفا: پشت سر.

بیت ۳۹  سالار دین: مراد، پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله است.

بیت ۴۱  ردا: قبا، لباس بلند.

بیت ۴۲  جاروب: جارو.

بیت ۴۵  مغیلان: نوعی خار، که در بیابان های مکّه و مدینه زیاد بود.

بیت ۴۷  مؤتمن: امین، مورد اطمینان.

بیت ۵۰  حضّار: حاضران.

بیت ۵۲  روان شد: می‌میرد. روان در بدن: روح در بدن.

بیت ۵۵  فرمانده لم یزل: مراد، خدای متعال است.

بیت ۵۷  بیچونِ پاک: خدای بی مانند.

بیت ۵۹  فرمانده دادگر: منظور، خدای متعال است.

بیت ۶۰  رحیل: سفر. و در اینجا، منظور، سفر مرگ است.

بیت ۶۴ تا ۷۱  در این چند بیت، به حدیث متواتر ثقلین اشاره شده است.

بیت ۶۸  مقتدا: در این بیت، یعنی مرجع ، منبع اصلی.

بیت ۷۳  مقتدا: در این بیت، یعنی: پیشوا. اعلی صدا: صدای بلند.

بیت ۷۶  اذعان: اقرار، قبول.

بیت ۷۹ تا ۸۸  اشاره به حدیث مشهور و متواتر:«من کنت مولاه فهذا علی مولاه. اللهم والِ من والاه و عاد من عاداه. »

بیت ۹۸  وصیّ: جانشین.

بیت ۱۰۱  حشر: روز قیامت.

بیت ۱۰۲  مصون: محفوظ.

بیت ۱۰۳  رو تافت: روی برگردانید، نپذیرفت.

بیت ۱۰۵  ذرّیت: ذرّیه، خاندان.

بیت ۱۱۷- منجلی: روشن.

بیت ۱۳۱  شبان: چوپان. رمه: گله.

بیت ۱۳۳  بدا: تغییراتی که به امر و حکم الهی در برخی از امور روی می‌دهد.

معنای این بیت، آن است که خداوند متعال در امر امامت و ولایت امیرالمؤمنین و فرزندان معصومش علیهم السلام، بدا نمی‌کند.

بیت ۱۳۴ - «من یقوم القیام»: روز قیامت.

بیت ۱۴۵  نفخ صور: منظور، قیام قیامت است.

بیت ۱۵۴- انقیاد: اطاعت، پیروی. پیمان گسل: پیمان شکن.

بیت ۱۵۷  بخ بخ: کلمه ای در معنای تبریک و تهنیت است.

بیت ۱۶۴  مستمر: پیوسته.

بیت ۱۶۴  ضرغام: شیر. منظور از «ضرغام دین»، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است.

بیت ۱۶۶  جمعیتِ هفتاد هزار نفری روز غدیر، در روایت حضرت باقر العلوم علیه السلام بیان شده است. (بحار الانوار ۳۷ / ۲۰۱)

بیت ۱۷۱  شمّه: خلاصه، مختصر.

بیت ۱۷۴  انام: انسانها.

بیت ۱۷۴ تا ۱۷۷  خلاصۀ معنای این چند بیت، توطئه منافقان را نشان می‌دهد. توضیح این که پیامبر خدا صلی الله علیه و اله، با وجود علم الهی به درون باطن افراد، برای اطاعت حکم و امر خدای تعالی، ظاهر سخنان آن ها را ملاک و مبنا قرار می‌داد. منافقان، از همین حکم الهی سوء استفاده می‌کردند، و سخنانی به حضرتش می‌گفتند، و به امضای تأیید آن پیامبر رحمت می‌رساندند. آن گاه خودشان او را «اُذُن» می‌نامیدند، یعنی کسی که به همۀ سخنان گوش می‌دهد و آن ها را تأیید می‌کند.

بر همین مبنا، قصد داشتند کسی دیگر را به جای امیرالمؤمنین علیه السلام به عنوان جانشین، بر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله تحمیل کنند. امّا از این معنا غافل بودند یا خود را به غفلت می‌زدند که تعیین جانشین پیامبر  مانند تعیین شخص پیامبر  فقط به انتصاب الهی است، و حتّی پیغمبر نیز در آن نقشی ندارد.

بیت ۱۸۲ تا ۱۸۳  در این دو بیت نیز، پِندارِ خامِ منافقان نقل شده است. در حالی که اگر چنین بود، چرا رسول خدا صلی الله علیه و آله، فقط بعضی از افراد خاندان خود را به عنوان جانشین معرّفی فرمود، و نه تمام آن ها را؟

بیت ۱۸۹ به بعد  ارادۀ شوم منافقان را نشان می‌دهد که نقشۀ قتل رسول خدا صلی الله علیه و آله را کشیده بودند، تا کار ناتمامِ کفّار مکّه را به فرجام رسانند.  ولی خداوند تعالی، رسول خود را در برابر این نیرنگ ها حفظ فرمود، چنانچه به حضرتش وعده داده بود:

والله یعصمک من الناس (مائده / ۶۷)

تفصیل این قضایا، در بیت های بعدی اشاره شده است.

بیت ۱۹۰  عقبه: گردنه.

بیت ۱۹۷  دبه: ظرف چرمین یا فلزی که در آن روغن و مانند آن ریزند.

دبه در زیر پای اشتر افکندن: کنایه از: مرتکب امری خطیر شدن، بر سر پرخاش آوردن، فتنه انگیختن.

بیت ۲۰۵  ناقه: شتر ماده.

بیت ۲۲۹  اعانت: کمک.

بیت ۲۳۳  بُوند: هستند.

بیت ۲۴۸  الم: درد.

بیت ۲۵۰ - «مثل ما اوذی»: اشاره به حدیث مشهور نبوی صلی الله علیه و اله، که فرمود:

«ما اوذی نبی مثل ما اوذیت»

ناظم در بیت های ۲۴۸ تا ۲۵۰، بیانی شیوا و دقیق از این حدیث شریف عرضه کرده است.

بیت ۲۵۵  عداوت: دشمنی.

بیت ۲۶۵  عناد: کینه.

بیت ۲۶۷  نیاریم: نمی‌توانیم، اجازه نمی‌دهیم.

بیت ۲۸۳  صواب: درست.

بیت ۲۸۴  یثرب زمین: مدینه.

بیت ۲۹۰  تعین: شاعر در این جا، این کلمه را به جای «تعیین» نوشته، تا وزن و قافیه حفظ شود.

بیت ۲۹۵  عنود: دشمن.

بیت ۳۱۰  فتور: سستی.

پانوشت‌ها:

[۱]. نقباء البشر / ۷۱.

[۲]. به نظر می‌آید همان حقایق ناصری می‌باشد. یا اگر کتاب دیگر است اطلاع نداریم.

[۳]. اعیان الشیعة ۲ / ۴۰۶ چاپ جدید.

[۴]. الذریعه ۱۵ / ۳۱۰.

[۵]. الذریعه ۲۳ / ۲۶۵.

[۶]. همچنین در: فهرست الفبایی رضوی / ۶۱۲، با عنوان مجهول المؤلف.

[۷]. فهرست نسخه‌های خطی فارسی ۴ / ۳۳۲۷

[۸]. الذریعه ۲۵ / ۲۴۵. توضیح این‌که در فهرس اعلام الذریعه (چاپ دانشگاه تهران)، ذیل نام «ابوالقاسم بید آبادی» موارد یاد شده از جلد ۲۳ و جلد ۲۵ ذریعه یاد نشده است.

[۹]. فهرست نسخه‌های خطی فارسی ۶ / ۴۴۵۳.

[۱۰]. الذریعه ۷/۳۶.

این اختلاف مربوط به افزونیِ یک چاپ کتاب بر چاپ دیگر آن است[۱۱]

[۱۲]. فهرستوارۀ کتابهای فارسی ۳/۱۶۱۹  ۱۶۲۰.

[۱۳]. حقایق ناصری / ۵۶  ۵۷، چاپ ۱۲۷۹، ضمن بیان وفات جناب ابی طالب(ع)


منبع: مؤسسۀ کتابشناسی شیعه

 

عبدالحسین طالعی

 

این گفتار، گزیده‌ای است از کتاب «حقایق ناصری" ، منظومه‌ای مفصل در سیرۀ پیامبر رحمت(ص) که بر اساس بحار الانوار علامۀ مجلسی سروده شده است.

نویسندۀ آن، با وجود آفریدن این حماسۀ بزرگ دینی  و شاید تنها به دلیل گام نهادن در راه ولایت  در تاریخ ادبیات کشور ما گمنام مانده است.

ظاهرا این گفتار، نخستین گام در معرّفی آن بزرگ و کار عظیم او، در دهه‌های اخیر است.

راجی بید‌آبادی در منظومۀ غدیر، که بخشی از منظومۀ بزرگ " حقایق ناصری" است، گزارشی از واقعۀ غدیر بیان می‌دارد و مضمون بسیاری از اخبار معتبرۀ خاندان وحی را به رشتۀ نظم کشیده است.

کتاب حقایق ناصری دو بار  هر دو در زمان حیات مصنّف و تحت نظر او  به صورت چاپ سنگی منتشر شده است.(سال ۱۲۷۹ و ۱۲۸۶)

خوشبختانه هر دو نسخۀ چاپی در کتابخانۀ ملی موجود است، که به آن‌ها مراجعه شده است.

متن منظومۀ غدیر، از صفحات ۳۶۵ تا ۳۶۱ کتاب حقایق ناصری (چاپ سال ۱۲۸۶ که ناظم در آن بازنگری کرده) نقل شده است.

 ناظم در ابتدای کتاب تصریح کرده که در این کتاب، تنها به اخبار معتبر منابع شیعی استناد کرده، و مضامین آن‌ها را به نظم فارسی در آورده است. لذا در ضمن توضیحات، به برخی از این احادیث اشاره شده و پژوهندگان را به بحارالانوار جلد ۳۷ یا کتاب "اسرارغدیر" نوشتۀ پژوهشگر غدیرپژوه معاصر جناب محمد‌باقر انصاری زنجانی ارجاع می‌دهیم.

اختلافاتی در برخی تعبیرات و ابیات، در میان دو چاپ موجود است. گاه، یک یا چند بیت در یکی از چاپ‌ها دیده می‌شود که در دیگری نیست، که این به تجدید نظر و تصحیح ناظم بر می‌گردد.

در این‌جا، تلفیقی از هر دو چاپ ارائه شده است.

 از آن‌جا که این گفتار، نه برای خواصّ و اهل ادب، که برای عموم مشتاقان عرضه می‌شود، به ثبت و ضبط تفاوت‌های دو چاپِ یاد شده اشاره نگردیده است.

به همین دلیل، معانیِ برخی از واژه‌ها و ترکیب‌ها نیز به ترتیب شمارۀ بیت‌ها بیان شده. در مورد این کار، پیشاپیش از اهل تحقیق عذر می‌خواهیم. و امیدواریم عذر ما را بپذیرند، که این رساله، خوانی گسترده برای عموم طبقات است.

ناظم، برای تفکیک مطالب، عناوینی قرارداده است، که آن عناوین حذف شده، و به جای آن، شماره‌های داخل قلاب [ ] را افزودیم، تا تفکیک و تقسیم موضوعی بهتر و روشن‌تر انجام گیرد. بدین ترتیب، ۳۱۹ بیت در ضمن ۳۳ قسمت ارائه گردید.

انتشار بخشی از کتاب "حقایق ناصری"، فرصتی است مغتنم برای مشتاقانِ آشنایی با ادبیات ستیهنده، مظلوم، مقاوم، و برکت‌خیزِ شیعی. این ادبیات نورانی، که مظلومیّت را از امیر کلام، سیّد المظلومین، امیرالمؤمنین(ع) به ارث برده، در حجاب ضخمِ غفلت و مهجوریّت گرفتار آمده و حق، آن است که حقِّ آن ادا نشده است.

باید دعای مستجابِ رسول خدا(ص) در کنار برکۀ نور را نصب العین خود گردانیم که:

"وَ انصُر مَن نَصَرَه واخذُل مَن خَذَلَه"

و باید بدانیم که هر کس با تمام امکانات خود به یاریِ اول مظلوم ِعالم  روحی فداه  نشتابد، به خذلانِ الهی گرفتار می‌آید، و در برابر هجوم دشمنان  درونی و برونی، تنها می‌ماند، که عذابی بالا‌تر از این، برای انسان قابل تصوّر نیست.

برای این که گرفتار این خذلان نشویم، باید به یاریِ اهل بیت نور(ع) بشتابیم و هر که، هر چه در توان دارد، در این راه به میدان آرد.

مهجور نهادنِ سخت و جانسوزِ ادبِ شیعی، گناهی است بزرگ، که بر گردنِ فرد فردِ پژوهندگان و آشنایان وادی ادبیات فارسی سنگینی می‌کند. همه باید بکوشیم تا این بار سنگین رابه منزل برسانیم. امید است که این گام کوچک، طلیعۀ اقدام‌های بزرگ در این زمینه باشد.

آشنایی با کتاب «حقایق ناصری» و مؤلف آن:

الف- شناخت مؤلف:

مرحوم آقا بزرگ تهرانی در طبقات اعلام الشیعة، قرن چهاردهم در کمال اختصار می‌نویسد:

المیرزا ابوالقاسم الاصفهانی (المتوفی ۱۳۰۱) – هو المیرزا ابوالقاسم بن علی اکبر البیدی آبادی الاصفهانی، ادیب فاضل، له تآلیف، منها:

الحقائق الناصریة، طبع مکرّراً.

و علاج الامراض.

و الهمیان. و غیرها.

توفی (۱۳۰۱)، توفی اخوه المعمّر المیرزا نصرالله فی النجف (۱۳۱۳)[۱]

مرحوم سید محسن امین عاملی در کمال اختصار می‌نویسد: المیرزا علی اکبر البیدآبادی الاصفهانی. توفی سنة ۱۳۰۱. له علاج الامراض بالأدویة و الادعیة، و له حقایق (حدائق) الناظرین[۲] فارسی – مختصر. [۳]

مرحوم سید مصلح‌الدین مهدوی اصفهانی، در کتاب تذکرة القبور یا دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص ۱۰۲ شماره ۱۱۲، مطالب محقق تهرانی در ذریعه و طبقات را نقل کرده است.

ب- آثار و تألیفات:

چنانچه دیدیم، از آثار او، سه کتاب نام برده‌اند:

الف- علاج الامراض

ب- همیان

ج- حقائق ناصری

در این بخش در مورد کتاب اول، و در بخش سوم دربارۀ کتاب حقایق ناصری توضیحات بیشتری خواهد آمد.

الف  علاج الامراض

محقق تهرانی در معرفی علاج الامراض می‌نویسد:

علاج الامراض بالادعیة و الادیة، للفاضل الادیب الحاج میرزا ابی القاسم بن الحاج میرزا علی اکبر البید آبادی لاصفهانی صاحب «حقایق ناصری» المتوفی ۱۳۱۰، فارسی ، مختصر، یوجد بخطه فی مجموعة عند الحاج سید ابی القاسم الاصفهانی فی النجف[۴]

ب  کتاب «همیان»

محقق تهرانی در الذریعه ۲۳ / ۲۶۵ در ضمن بیان منظومه‌هایی که به تبعیت از «موش وگربۀ» عبید زاکانی سروده شده‌اند، در معرفی منظومۀ «همیان» از  مؤلف می‌نویسد:

«همیان»، فرغ الناظم منه فی ۱۲۸۰ (أو ۱۲۸۹) فی نقد بعض اصحاب المذاهب . . .

 یوجد فی (طهران، سپهسالار ۷۱۹۷). بخط میرزا حسن الکاشانی، من غیر دیباجة، و ذکرنسبته الی محمد کریم خان القاجار. و فی (الرضویة ۱۰۶۳ - ۶۵۷۰) کتابته ۱۳۱۰ ذکر تاریخه: (۱۲۸۶= همیانا)و لم یذکر ناظمه.

و فی (همدان، غرب، ۴۷۸۸) کتابتها ۱۲۸۹، و ذکر فی الفهرست احتمال کون تخلّص الناظم «حیران». [۵]

چنانچه دیده می‌شود، در این‌جا منظومۀ همیان را مجهول المؤلف دانسته و این مطالب، ملخّص مطالب «فهرست نسخه‌های خطی فارسی ۴/۳۳۲۷» است و شاید از اضافات آقای احمد منزوی بر ذریعه باشد.

به هر حال، آقای منزوی، نسخه‌های همیان را بدین صورت معرفی می‌کند:

تهران: سپهسالار ۷۱۹۷ (فهرست سپهسالار ۵/۷۶۵)

مشهد: رضوی ۱۰۶۳ ادبیات (فهرست رضوی ۷/۸۹۴)[۶]

همدان: کتابخانه غرب،  ۴۷۸۸ (نشریه دانشگاه تهران ۵/۳۶۵ )[۷]

محقق تهرانی در الذریعه ۲۵ / ۲۴۵، این منظومه را دقیق‌تر معرّفی کرده و می‌نویسد:

همیان، مثنوی روائی فی قصة و السنّور، فی نقد الاجتماعی، علی طریقة الهزل و الطنز المعروفة عند الفرس، مثل «موش و گربه» لعبید زاکانی . . . فرغ من نظمه ۱۲۸۶، و مادته:

«رفته به جوف همیانا»

فیه نقد للأصوات و الألحان فی التجوید و قواعد الوقف والوصف السجاوندیة، و فیه الردّ علی الحاج کریم خان رئیس الشیخیة . . . . و هو نظم الادیب الحاج میرزا ابوالقاسم بن میرزا علی اکبر البید آبادی الاصفهانی (المتوفی ۱۳۰۱). . . .

و النسخة بخطّ الناظم رأیته عند السید ابی القاسم الاصفهانی المحرّر بالنجف. و نسخة عند الواعظ الهمدانی میرزا عبدالرزاق. و جاء التعریف بسائر نسخه المجهولة الناظم فی «خطی فارسی» ص ۳۳۲۷، و عنه فی الذریعة ۲۳ / ۲۵۶[۸]

ج -کتاب حقائق ناصری

آقای احمد منزوی در فهرست نسخه‌های خطی فارسی بدین صورت از این کتاب یاد می‌کند:

حقایق = تاریخ محمدی

از کسی با تخلص راجی. بریگل می‌نویسد که گویا همان بمانعلی راجی کرمانی (صاحب حملۀ حیدری) باشد...

نسخۀ خطی: کلکته: انجمن آسیایی بنگال (فهرست ایوانف، ذیل دوم ۹۸۷)، تحریر: ۱۲۷۲ (۱۸۵۶ میلادی) – [بریگل ۱/۵۹۷][۹]

احمد منزوی در فهرست مشترک نسخه‌های خطی فارسی پاکستان ۱۲/۱۶۹۳ نیز از آن یاد می‌کند.

شاید منشأ اشتباه بعضی از نویسندگان که این کتاب را از آثار ملا بمانعلی راجی کرمانی دانسته‌اند، این جملۀ شیخ آقا بزرگ تهرانی باشد، که با دقت در آن، اصل مطلب روشن می‌شود:

«حقایق ناصری: تاریخ فارسی منظوم، طبع بایران مرتین، و هو نظیر «حملۀ حیدری»، فیه تواریخ احوال خاتم النبیین صلی الله علیه و آله من الولادة الی الوفاة و غزواته و احوال آبائه واجداده، نظمه الادیب الفاضل المیرزا ابوالقاسم بن المیرزا علی اکبر البید آبادی الاصفهانی، المتوفی ۱۳۰۱، و له: «علاج الامراض»، و «الهمیان»، و غیر هما، ممّا یوجد بخطّه عند السید ابی القاسم الصفوی الاصفهانی فی النجف. [۱۰]»

به هر حال، آقای منزوی در تحقیق‌های بعدی خود، به تصحیح این اشتباه پرداخته است.

ایشان در «فهرست‌وارۀ کتاب‌های فارسی»، بدین گونه از این کتاب یاد می‌کند:

حقایق: تاریخ محمدی: حقایق ناصری. از سراینده‌ای با تخلّص راجی. در ذریعه (۷/۳۶) نام او، ابوالقاسم فرزند علی‌اکبر بید آبادی (درگذشته ۱۳۰۱ ق) آمده است. در نسخه‌ها (۷/۴۴۵۳) به احتمال، او همان بمانعلی کرمانی (درگذشته ۱۲۳۷ تا ۱۲۴۱ ق) سرایندۀ «حملۀ حیدری» آمده، که با تاریخ سرودن این منظومه نادرست می‌نماید. بر گل (۲/۸۵۹) نظر صاحب «ذریعه» را با قید احتمال می‌پذیرد.

حماسه‌ای است دینی در تاریخ پیامبر تا مرگ او، به نظم، در ۳۵۳ – و در جایی دیگر در ۲۹۱- عنوان[۱۱]، که به سال ۱۲۷۰ قمری سروده شده است.  آغاز:

حقایق شناسان راه هدی                       گشایند دفتر به نام خدا

منابع:

نسخه‌ها ۶/۴۴۵۳ (تحت عنوان: حقایق: تاریخ محمدی – یک نسخه)؛ استوری، تاریخ ۱۲۶۵؛ برگل روسی ۱/۵۹۷ ش ۴۶۱؛ برگل فارسی ۲/۸۹۵ ش ۵۴۷ (تحت عنوان: حقایق: حقایق ناصری)؛ ذریعه ۷/۳۶ (حقایق ناصری)؛ مشار ۲/۱۷۶۹ (حقایق ناصری، حقایق النبویة و العلویة)، نگارنده برابر ذریعه؛ ایوانف۹۸۷؛ نو شاهی، چاپی ۸۷۵ (حقایق ناصری)، سراینده برابر ذریعه. [۱۲]

در کتاب مصنفات شیعه ۲/۴۴۵ نیز از این کتاب نام برده و خلاصۀ کلام الذریعه را به فارسی نوشته است.

مرحوم خان بابا مشار در فهرست کتاب‌های چاپی فارسی ۱/۱۱۸۲، از این کتاب، در دو عنوان جداگانه (حقایق ناصری / حقایق النبویة و العلویة) نام برده، درحالی که با مراجعه به دو چاپ کتاب معلوم می‌شود این هر دو، دو عنوان برای یک کتاب است.

آقای ایرج افشار در فهرست کتاب‌های چاپی فارسی ۲/۱۷۶۹، این دو عنوان را متّحد دانسته و به تصحیح آن خطا پرداخته است.

به هر صورت، این کتاب، منظومه‌ای است در حدود سی هزار بیت، در تاریخ حضرت رسول اکرم(ص)، که ناظم، درآن منظومه، خود را ملتزم به منابع شیعی دیده است.

این منظومه در سال ۱۲۷۰ به پایان رسیده، چنانچه ناظم می‌نویسد:

هزار و دو صد سال و هفتاد بود          ز هجرت، که این نظم صورت نمود[۱۳]

اصل این کتاب را نگارنده با کمک بعضی از عزیزان در دست تحقیق و تصحیح دارد. اینک به مناسبت ایام خجستۀ غدیر، بخشی از آن عرضه می‌شود.

بدین روی، ابتدا متن ۳۱۹ بیت مربوط به غدیر – همراه با شماره بیت و تقسیم موضوعی مختصر – ارائه می‌شود و سپس توضیحات کوتاه بر بعضی کلمات  و عبارات بر اساس شماره بیت می‌آید.

متن منظومه:

     ۱     بر این گونه شد تا به خمّ غدیر               پیمبر به فرمان حق جای گیر

غرض شد سبب آنچه آید بیان                 به توفیق حق اندر این داستان

چو در سابق الحال، روح الامین               ز باب خلافت به سالار دین

خبر داده بود از خدای ودود                    که باید علی را خلیفه نمود

     ۵     ولی چون نبودند آن حکم، باز                 که باید همان دم شوم کارساز

چو می‌دید از خلق، سالار دین              که هستند با شیر یزدان به کین

ز خوفی که گردند از دین بری              نمی‌کرد آن امر را رهبری

به تعویق می‌داشت آن داستان                که تا فرصتی آیدش اندر آن 

گذشته از آن خوف بر جان خویش        ز بدخواهیِ خلق بودش به پیش

   ۱۰     مماشات کردی به آن‌ها مدام               کشیده زبان زین سخن‌ها به کام

ز باب کنایه بگفتی سخن                      رسانید کم کم به آن انجمن 

که کم کم شود گوش‌ها پر از ین             نشورند یکباره بر شاه دین

ولی خواست بخشندۀ ذوالمنن                که دانند آن را همه مرد و زن

شود حجّتِ کبریایی تمام                      بر آن قوم یکباره از خاص و عام

    ۱۵ یکی تن نگوید ندارم خبر                        نکرد این چنین امر، خیر البشر

چو اسلامیان، سر به سر در رکاب             به همراه بودند با آن جناب

گذشتند اگر از مکان غدیر                       برفتند هر یک رهی ناگریز

به هر شهر و هر وادی آن انجمن             برفتند و می‌ماند بر جا سخن

از آن باب چون آن شهِ پاک دین              از آن ره رسید اندر آن سرزمین

   ۲۰      بیامد ز دربار ربّ جلیل                      به اِخبار سالار دین، جبرئیل

یکی آیه آورد همراه خویش                 سرِ امر و تأکید در کار پیش

که البتّه باید رسانی کنون                     به مردم شوی در خبر رهنمون

معیّن کنی بر همه مرد و زن                  مبرهن نمایی به هر انجمن

که باشد خلیفه از این پس علی             بدانند تا مردم او را ولی

   ۲۵ اگر سر نیاری در این کار، پیش              یقین کوتهی کرده باشی به خویش

بود ناتمامت رسالت از این                  نباشد پسندِ جهان آفرین

و گر لب گشایی به اظهار آن               خداوند باشد به حفظت ضمان

مشو خائف از خلق در روزگار              به مردم رسان امر پروردگار

پیمبر چو آن حکم دید از خدا                به تبلیغ آن امر کرد ابتدا

  ۳۰     همان دم بیامد در آن‌جا فرود                  در آن خاکِ بی آب، منزل نمود

به اذعانِ فرمانِ دادارِ پاک                     مکان کرد، سالار دین روی خاک

به جایی که آنجا نبُد جایگاه                  نه سر سایه منزل، نه پر آب، چاه

بیابان بی آب و دور از علف               که می‌گشت انسان و حیوان تلف

منادی بفرمود کاندر ندا                     به مردم بگوید علی با صدا

   ۳۵     که آیید این جایگه مرد و زن              به نزد پیمبر شوید انجمن

کسانی که رفتند از پیش رو                به رجعت شوند این زمان راه جو

مر آن‌ها که هستند اندر قفا                 بیایند اندر برِ مصطفی

منادی برآورد هر سو خروش              به مردم رسید این صداها به گوش

ز هر سو برفتند در آن زمین                به فرمانبری نزد سالار دین

  ۴۰  خلایق به یک جایگه گشته جمع           به مانند پروانه برگرد شمع

چنان گرم بود آن مکان و هوا              که بستند بعضی رداها به پا

بفرمود آنگاه سالار دین                     که جاروب کردند قدری زمین

به زیر درختانِ خار، آن زمان                نمودند جای پیمبر عیان

ز بهر نبی منبری، مسلمین                   نمودند بر پا در آن سرزمین

۴۵        که بود از جهاز شتر، پایه‌اش                   ز خار مغیلان به سر، سایه‌اش

به بالای منبر برآمد رسول                     به همراه خود برد زوج بتول

پس آنگاه در خطبه آورد رو                 به حمد و ثنای خدا راه جو

به ذکر مواعظ گشوده زبان                   فراوان نصایح بیان اندر آن

۵۰        پس آنگه به حضّار آورد رو                  بفرمود این گفتگو روبرو

که از مرگ نبود کسی را گزیر               در این راه بایست شد راه گیر

ز تقدیر بخشندۀ ذوالمنن                      روان شد هر آن را روان در بدن

به هر قالبی روح چون در دمید              ببایست شهد فنا را چشید

۵۵        ز فرمانِ فرماندهِ لم یزل                      مقرّر به هر نفس باشد اجل

هر آن زنده، میرنده باشد یقین               بجز ذاتِ پاکِ جهان‌آفرین

بود حیِّ پاینده، بی‌چونِ پاک                 که او را نباشد زوال و هلاک

پس آنگه بفرمود: ای مردمان                بدانید هر یک ز پیر و جوان

به دربار فرماندۀ دادگر                       مرا کرد بایست لابد سفر

   ۶۰     ز تقدیر جان‌آفرینِ جلیل                   رسیده به گوشم صدای رحیل

رسیده زمانی که گردم نهان                 برم رخت بیرون ز ملک جهان

وداع شماها و این روزگار                  نمایم، کنم رو به پروردگار

به منزلگه قدس سازم مکان                 نبینند دیگر مرا مردمان

دو چیز گران می‌نهم در میان               ز بهر هدایت به اسلامیان

۶۵        به تحقیق هر کس بر آن دست، بند         کند در دو عالم شود سربلند

نگردید گمراه در روزگار                   چو دارید از این هر دو را استوار

بود اکبر از دویّمین، اوّلین                   نگردند از هم جدا، آن و این

اول زان دو باشد کلام خدا                که احکام حق را بود مقتدا

دویم عترت من که احکام دین            ز قرآن توانند کردند یقین

۷۰        به هم توأمند این دو، تا رستخیز            بیایند تا در بَرَم آن دو چیز

نگردند یک لحظه از هم جدا             رسانَد به من هر دو را، تا خدا

به نزد من آیند این هر دو یار              لب کوثر از امر پروردگار

پس آنگه ندا کرد آن مقتدا             بر آن قوم، این سان به اعلی صدا

که: آیا نی‌ام من سزاوارتر              همه مرد و زن را از این جان و سر؟

۷۵        به یکبار گفتند آن مسلمین             که : یارب، تو دانی که باشد چنین

ز جان‌ها تو هستی سزاوارتر           جز اذعان نداریم اندر نظر

پس آنگاه آن سرور ارجمند            دو بازوی حیدر گرفت و بلند

نمود آن‌چنان تا بر اسلامیان            به قدری که زیر بغل شد عیان

بفرمود: آن را که مولا منم               همان نیز اولی به جان و تنم

۸۰        بود این علی نیز مولای او              به جان در جهان هست اولای او

بدانید این را همه مرد و زن             به جان و تن، اولی‌تر از خویشتن

ولیِّ خداوندِ جان‌آفرین                نبی را وصی، سرور مؤمنین

علی را بدانید مولای خویش           بگیرید راه تولّا به پیش

۸۵         پس از آن به «من والِ والاه»، لب           گشود و ز یزدان نمود این طلب

که: یا رب مکن دوستی هر که را      علی را بود دوست در این سرا

بکن دشمنی هر که را دشمن است     که حیدر، مرا همچو جان در تن است

هر آن کو علی را نهد بر کنار            تو او را به هر دو جهان واگذار

بدانید ای مردمان، سر به سر             کزین پس نخواهد چنین شد دگر

۹۰        که سازم چنین مجلسی را قیام             در این ره گذارم دگر باره گام

بود این زمان، مجمعِ آخرین              که گویم شما را سخن اندر این

نمایید گوشِ دل اندر سخن               گذارید سرها به فرمان من

بود صاحب امر هر یک خدا              پس از حق، پیمبر بود مقتدا

که گوید سخن از حلال و حرام        نماید به راه هدایت، قیام

۹۵         پس از من ولیِّ یکایک علی است          که احکام قرآن بر او منجلی است

بود این علی آن‌که گفتم نخست             شناسید و بینید هر یک درست

بود تا قیامت همین حکم، باز               نسازید دست تخلّف دراز

نمایید هر یک ولایش قبول                 بدانید او را وصیِّ رسول

خلافی نسازید در این دگر              بدانید مولای خود سر به سر

۱۰۰       ز جان‌ها بدانیدَش اولی همه           بداریدش از دل تولاّ همه

ز فرمانِ دادارِ جان‌آفرین               همین حکم تا حشر باشد متین

ز تغییر و تبدیل باشد مصون           نگردد به خُلقش کسی رهنمون

همین است فرمانِ یزدانِ پاک          هر آن کس که رو تافت، گردد هلاک

بود پیشوایِ همه مؤمنین                 ز حق هست بهر خلافت یقین

۱۰۵      پس از او، ز ذریّت من امام              ز اولادِ اویند قائم مقام

امامت بود اندرین خاندان             از این روز تا انقراضِ زمان

خداوند، علم حلال و حرام           عطا کرد از لطف بر من تمام

هر آن را رسانید بر من خدا         رسانیدم آن را بر این مقتدا

نباشد به جا، علم دیگر یقین          مگر آن‌که دادم جهان‌آفرین

۱۱۰      همه آن علومی که آمد به من       رساندم بر این سرور مؤتمن

بدانید ای مردمان! او امام              بود در جهان بر همه خاص و عام

ز حق گفتم این داستان سر به سر    نخواهد که تغییر یابد دگر

خلیفه بود او، وصی باشد او        نگردد خلافی به آن راه جو

بگویید با غایبان این سخن          که گفتم شما را در این انجمن

 ۱۱۵     الهی تو لعنت بکن هر که را       که انکار، او سازد از ماجرا

غضب کن به هر کس به انکار، لب      گشاید، نماید خلافی طلب

ببینید هر یک! بود این علی         که کردم شما را همه منجلی

نگوید کسی در خلافش سخن     ببینید هر یک از این انجمن

نخواهدچنین محفلی شد دگر       ببینید هر یک کنون سر به سر

۱۲۰      همین است امر جهان‌آفرین         خلافی نخواهد شدن اندر این

بدانید تا حشر، این حکم، باز        بود بر خلایق همه کارساز

بدارید هوش دل و گوش دل         نباشید از امر پیمان کسل

نگوید یکی تن: ندیدم درست      به خلُفش نباید کسی راه جُست

نگفتم سخن جز به فرمان ربّ      نسازد به انکار کس باز لب

۱۲۵     همین است و جز این نباشد کسی       نباشد سر امر بر ناکسی

همین باشد آقا به خُرد و بزرگ        عرب تا عجم، از حجازیّ و ترک

ز خُرد و بزرگ و سیاه و سفید        نیاید جز این مقتدایی پدید

پس از من بود پیشوا این علی         از این گردد احکام حق منجلی

شنیدید و دیدید این دم تمام             زگفتِ خدا، وز پیمبر کلام

۱۳۰      نگوید ندیدم یکی زین سپس            نگردد ازین حکم، سر پیچ، کس

شناسیدش این دم یکایک همه           شبان است این، عالمین چون رمه

نه هستید معذور، دیگر بر این              بود شاهد امر، جان‌آفرین

گواه است در گفتگویم خدا              در این حکم ، حاصل نگردد بدا

از این روز تا «من یقوم القیام»           همین حکم باشد ز حق، والسلام

۱۳۵      غرض، زین عبارات، سالار دین            بسی گفت با فرقۀ مسلمین

 پس آنگه بیاورد روی نیاز                  سوی درگهِ داورِ بی نیاز

بگفتا: الهی تو هستی گواه                  که گشتم بر این مردمان خیرخواه

رسانیدم آن را که شد امر، باز            شدم بهر تبلیغِ آن کارساز

بگویید ای مردمان سر به سر            که نبود کسی را خلافی دگر:

۱۴۰       نمودیم اذعانِ امر رسول                  نهادیم بر چشم، دستِ قبول

بدان سان که فرمان بود از خدا            بدانیم او را همه مقتدا

نمایید بیعت تمامی کنون                   که هست او شما را کنون رهنمون

نمایید او را به شاهی سلام                شتابید بر بیعتش تیزگام

هرآن کس که اسلام کرد اختیار           بر او هست این حکم هم برقرار

۱۴۵       نباشد از اسلام، این حکم دور            بجا باشد این امر تا نفخ صور

هر آن کس که موجود گشت از خدا     براو این امام است و این مقتدا

سزاوار نبود کسی را دگر                    که آرد به انکار این امر، سر

غرض آنقدر گفت آن مؤتمن             که گردد کتابی از آن پر سخن

در این مختصر نیست زین بیش، تاب   که گردد از این گفتگو کامیاب

۱۵۰      چو ساکت شد از حرف سالار دین        به یکبار گفتند آن مسلمین

که: کردیم اذعانِ امر خدا                 نماییم بر بیعتش ابتدا

بدانیم او را تمامی امام                  نداریم اندر خلافش کلام

بدانیمش اولی به هر جان و تن         بخوانیم مولی به هر انجمن

نداریم جز انقیادش به دل                نخواهیم گردید پیمان گُسَل

۱۵۵      بگفتند و جستند از جا همه             پیِ بیعتش همچو فوج رمه

نخستین ابوبکر بود و عمر             که در بیعت آورد آن روز سر

عمر، لب به «بخ بخ» بیاراست زود    علی را به اسم امارت ستود

که: گشتی تو مولای هر مرد و زن     ز جان و تن، اولی به هر انجمن

سزاوارِ حمد است جان آفرین         که کردت کنون سرور مؤمنین

۱۶۰       به من گشتی اولی نه تنها کنون         که بر هر گروهی شدی رهنمون

پس از آن یکایک زن و مرد، باز        برفتند نزدیک آن سرفراز

نمودند بیعت به شاهنشهی             بخواندند او را به نام مِهی

که آن روز را وقت گردید تنگ         نکردند در بیعت او درنگ

غرض آن شب و روز و روز دگر       بر این گونه، آن کار، بُد مستمر

۱۶۵      سه روز و سه شب، آن جماعت چنین   نمودند بیعت به ضرغام دین

چو جمعیّت خلق بُد بی‌شمار          شنیدم که هفتاد بود از هزار

چو شد کار بیعت، سراسر تمام          بفرمود آن سرور نیکنام

کز آن جایگه نیز بستند بار              پیِ کوچ گشتند مردم سوار

نهادند روها تمامی به راه                 از آن دشت یِکباره شاه و سپاه

۱۷۰      به سوی وطن هر یکی، تیزگام          برفتند آن راه را، صبح و شام

مر این شمّه‌ای بود از آن داستان          که شد گفته، از گفتۀ راستان

چو کردند از آن جایگه رو به راه         برفتند بیرون از آن جایگاه

یکایک از آن مردمِ زشت خو             نمودند بر یکدگر، باز رو

که اینک در اینجا رسول انام              چنین کرد کار علی را تمام

۱۷۵      اگر گیرد این کار بر او قرار               به ما تنگ سازد یقین روزگار

اگر خود ز باب حیا، روز و شب         نیارد به جز ظاهر از کار، لب

هر آن را که گفتیم، سازد قبول           نگردد به ابراز بر ما عجول

علی چون شود صاحب حکم، باز       نماید یقین دست بر ما دراز

هر آن را که در دل بود با خبر             برآرد به کردار از آن باب، سر

۱۸۰ نباید کنیم اندر آن کوتهی           که نبود در این کار، بوی بِهی

دمادم شود سخت‌تر کار ما                کساد آید از نو، به بازار ما

محمد کنون خواهد اندر میان            کند سنّت قیصری را عیان

که باشد خلافت به کاشانه‌اش           نیاید برون دولت از خانه‌اش

نبایست او را نهادن چنین                که باشیم مغلوب، از آن و این

۱۸۵      در این ره ببایست کز حیله، رو          به دفعش گذاریم از چارسو

اگر گشت کارش در این ره تمام         گذاریم سوی علی تیز گام

نماییم از چاره بیچاره‌اش                  برآریم از بیخ یکباره‌اش

بود تا که آسوده گردیم از این            فراغت بیاییم از آن و این

غرض، هر یک آن‌ها نمودند عزم       به خود، قتل سالارِ دین کرده جزم

۱۹۰      یکی عقبه بود اندر آن راه باز            که بایست رفتن از آن‌جا فراز

تنی چند از مردمِ کینه‌جو                  در آن شب بر آن راه بودند رو

بر آن کوه سر، یک به یک در کمین      نشستند در راه سالار دین

که از کینه سازند او را هلاک              بریزند خونش در آن تیره خاک

قضا را، شبی بود پر ابر و تار              که رفتند آن قوم در کوهسار

۱۹۵       بُدند آن جماعت، ده و چار تن            که کردند آن کار را انجمن

نمودند هریک به جایی کمین              نشستند در کینِ سالار دین

دبه‌ها پر از ریگ کردند باز                 سرازیر سازند تا از فراز

مگر رم کند اُشتُرِ مصطفی                  زند بر زمین آن سپهر صفا

پیمبر ، چو نزدیک آن کوه سر            بیامد که سازد از آن‌جا گذر

۲۰۰      بفرمود عمّار را در جلو                     درآن ره به اُشتُر شود راهرو

بگیرد مهار و شود رو به راه              به همراه باشد مر آن نیک‌خواه

حذیفه ز دنبال گردد روان                نبی در میان، پیش و پس، این و آن

بدین گونه تا بر سر کوهسار           برفتند و کردند از آن‌ها گذار

ز پی، زیر پای شتر، مشرکین               دبه‌ها فکندند از روی کین

۲۰۵       چو آن ناقه ترسید و می‌خواست باز     که از رم کند رو به راهی فراز

صدا زد بر او سرور دین یکی            که: ای ناقه آرام باش اندکی

چه ترسی؟ که باشد پیمبر سوار           نماید ترا حفظ، پروردگار

بناگاه آن ناقه اندر زمان                     گشود از برای تکلّم، زبان

به لفظ عرب در بیان نکو                   بیامد بدین گونه در گفتگو

۲۱۰      که: سوگند بر ذات پروردگار               که دارم به جا پای خود استوار

ایا آنکه داری به پشتم مکان                نترسم ز بدخواهیِ این و آن

چو دیدند کفّار کاین‌ها ضرر               نیاورد بر حال خیرالبشر

نهادند بر ناقه از خشم، رو              که گردند بر دفع او چاره جو

مگر افکنندش ز بالا به زیر              به دفعش برآرند شمشیر و تیر

۲۱۵      چو نزدیک گشتند بر ناقه باز              که سازند دست تعدّی دراز

حذیفه به همراه عمّار، دست             فشردند بر تیغ، چون شیر مست

نهادند رو سوی آن مردمان                که خواهند کینِ نبی، در زمان

پس آن کافرانِ تبه روزگار                 نمودند از ترسِ جان‌ها فرار

چو رفتند از آن جایگه دورتر              بگفتا حذیفه به خیرالبشر

۲۲۰      که: آیا کِه باشند این مشرکین                که هستند سالارِ دین را به کین؟

به پاسخ بفرمود خیرالانام                  که هستند این‌ها منافق تمام

به دنیا و عقبی همه در نفاق                 به کین شان بود یاری و اتّفاق

حذیفه دگر گفت با مصطفی                 که: ای آفتابِ سپهرِ صفا

چرا می‌نگویی که در این زمان              بیارند سر از تنِ این و آن؟

۲۲۵      بریزند خونْشان به خاکِ زمین               که زین پس نباشند از تو، به کین؟

به پاسخ بفرمود آن مقتدا                  که: امرم نکرده بر این ره خدا

بود این چنین امر پروردگار               که سازم مماشات در روزگار

گذشته از آن مردمم این سخن           نگویند در باب این انجمن

که کردند این‌ها اعانت بر او              که گردید بر دشمنان کامجو

۲۳۰      پس از آن ببرّید سرْشان ز تن             برانداخت یکباره آن انجمن!

خداوند در آخرتْشان جزا                دهد بر طریقی که داند سزا

دگر باره گفتا حذیفه سخن:              کیانند این پر ز کین انجمن؟

ز انصار یا از مهاجر بُوَند؟                که این گونه هر دم به کینِ تواند؟

پس از آن پیمبر، شمردن گرفت         یکایک از آن، نام بردن گرفت

۲۳۵      حذیفه چو بشنید آن داستان              به خاموشی آورد سر در میان

دگر باره فرمود سالار دین:               مگر شک ترا رو نمود اندر این؟

کنون گر بخواهی نمودن نظر            سوی این جماعت، برافراز سر!

حذیفه چو آورد رو بر گروه          یکی برق تابید ناگه به کوه

که گردید روشن جهان همچو روز     تو گفتی که بفروخت گیتی فروز

۲۴۰       بقدری به طول اندر آمد زمان           که بشناخت از چشم خود، این و آن

بدان سان که فرمود سالار دین           بدید آنچنان بود و گشتش یقین

وز آنجا چو بگذشت خیر‌البشر         ز بهر نماز اندر آورد سر

رسیدند آن مردمِ پر ز کین               فکندند خود را در آن مسلمین

ز بهر نماز اندر آورده سر                ستادند همراه خیرالبشر

۲۴۵       که آرند روها ز بهر نماز                  که لعنت کندْشان بر آن، بی نیاز!

چنین بود احوالِ آن مسلمین             به خدمتگری نزد سالار دین

خداوند، بخشد به هر یک جزا         بطوری که داند بر آن‌ها سزا

بود بدتر از هر الم، این الم               که باشد کسی با عدو، هم قدم

شب و روز، با دشمنان هم نفس        چو مرغی است محبوس اندر قفس

۲۵۰      از آن بود، فرمود سالار دین              به خود «مثل ما اوذی» از مرسلین

خدا داند این سان بلا چون بود          که از هر غم و رنج، افزون بود

از آن پس بفرمود آن مقتدا               که کردند اسلامیان را ندا

که در راز گفتن نیارند رو                سه تن یک مکان در سخن رو به رو

که شاید بمانند از کار، دور               نگردد به پا دیگر از نو، شرور

۲۵۵      یکی تن از آن قوم، «سالم» به نام          که بُد در نفاق و عداوت تمام

بیامد ز یک سمت اندر گذر               ابوبکر دید آن مکان با عمر

که بر «بو عبیده» نهادند رو                  به هم هستشان در میان گفتگو

چو «سالم» بدید آن سه تن را به هم       به گفتار بگشودشان باز، دم

که فرمود آن سرورِ نامجو                  نگردد سه تن یک مکان رو به رو

۲۶۰       کنون در میان هست این دم چه راز         که هستید با یکدگر حیله‌ساز؟

بگویید، ورنه رسانم خبر                     همین دم یکایک به خیرالبشر

گرفتند زین داستان عهد، باز                که تا او نسازد به کس کشف راز

پس آنگه نمودند او را خبر                ز کاری که می‌بودشان در نظر

که با خود نمایند او را یکی                 نسازند دورش ز خود اندکی

۲۶۵      مر آن کینه ور بود اندر نظر                        از آن‌ها عناد علی بیشتر

که فرمانِ سالار دنیا و دین                 نیاریم جاری شود اندر این

مر این را که واجب نموده به ما           نیاریم فرمان او را به جا

که گردیم با مرتضی حیله‌ساز               نخواهیم دستی نماید دراز

۲۷۰      چو «سالم» از آن‌ها شنید این سخن          به آنها یکی شد در آن انجمن

که دارد دلم از بنی هاشمی           به هر دم ز ایّام، افزون غمی

کز آن دشمنی باشدم در نظر            خصوصاً به او، از همه بیشتر

نخستین کسی کاندرین راه، رو         نماید، منم تا شوم چاره جو

بخوردند سوگند و کردند عهد       که سازند این کار را جدّ و جهد

۲۷۵      چو فرمود آن سرور مؤتمن            که رو در ره آرند آن انجمن

برفتند آن چارتن نزد او                در آن ره شدندش همه روبرو

بفرمود سالار دین این چنین          نکردم مگر منعتان اندر این

که گشتید با یکدگر رو به رو          شدید از پیِ کار خود حیله‌جو؟

بگفتند هر یک به خیر‌البشر:          ندیدیم این روز ما یکدگر

۲۸۰       مگر این زمان را که هستیم باز       به خدمتگری در برت سرفراز

چو بشنید آن حرف، خیرالبشر       نمود از تعجب به هر یک نظر

بفرمود: آیا شما خوب‌تر              بدانید یا داور دادگر؟

که نبود ز کس غافل از هیچ باب    خبر دارد از هر خطا و صواب

وز آن جایگه شد به یثرب زمین     رسول خدا، همرهش مسلمین

۲۸۵      چو در شهر شد حضرت مصطفی       سپردند آن‌ها طریق جفا

به یک جا تمامی شدند انجمن         بگفتند هر یک ز راهی سخن

که بایست رو آوریم، از چه رو؟        که گردیم در کار خود، کامجو

هم آخر نوشتند این نامه را              در آن درج کردند هنگامه را

نخستین پیِ نقض بیعت، سخن        نوشتند هر یک از آن انجمن

۲۹۰      پس از آن خلافت یکایک تعین         نمودند ما بین خود این چنین

که باشد سزاوار بر این خبر             ابوبکر و سالم، عُبَیده، عمر

جز این چار تن را نباشد روا            که گردند بر خلق، فرمانروا

نیارند کس جانب مرتضی                 نیارد در این راه، روی رضا

هم آن‌ها که در عقبه از روی کین           نشستند خیرالبشر را کمین

 ۲۹۵     دگر سایرین ز آن گروهِ عنود                 مر آن نامه را مُهر کردند زود

به سال دهم در محرّم، تمام                   نوشتند در نامه از خویش، نام

سپردند بر بوعبیده ز کین                     نمودند او را در این راه امین

مر آن نامۀ کفر را آن پلید                     نهان کرد در کعبه با صد امید

کز آن باب بعد از وفاتِ رسول             به انکار، گشتند هر یک عجول

۳۰۰      نمودند انکارها تا رسید                     به جایی که آن داستان شد پدید

که کردند غصب خلافت، چنان             که باشد بدان گونه تا این زمان

وز آن باب شد فتنه‌ها آشکار            ز هر باب، هر روز در روزگار

درِ خانۀ مرتضی سوختن                به زهرای اطهر، غم اندوختن

علی را به محراب، کردن شهید           ستم‌ها که بر مجتبی در رسید

۳۰۵       مر آن داستانی که در کربلا               بباشد برآن ره نوردِ ولا

زکین، ریختن، خونِ آل رسول          برانداختن، نسلِ آلِ بتول

اسیریّ آل پیمبر، تمام                     وقایع که رو داد در شهر شام

امامان نمودن یکایک شهید                شدن قائم از چشم‌ها ناپدید

و هر ظلم و کینی که اندر زمین         به پا گشت و خواهد شدن بعد از این

۳۱۰       از آن روز تا در دمد نفخ صور           شد و می‌شود، سر به سر آن فتور

نمی‌شد اگر غصب حقّ علی             نمی‌گشت این فتنه‌ها منجلی

الهی به سوز دل مصطفی               به آن رهنوردِ طریق صفا

الهی به زهرای اطهر، بتول              به حق علی، ابن عمّ رسول

به نوباوه‌های شهِ مؤتمن                    شهید ره دین، حسین و حسن

۳۱۵       به آن پنج و چار اختر بُرج دین             به حق کلامت، کتاب مبین

که هر دم رسان لعنت و خشم خویش    برآن فرقۀ فاسقِ جورِ کیش

به «راجی»عطا کن طریق صفا                که تا بسپرد راه دین از وفا

زند چنگ در دامنِ شاه دین                 فزون گرددش در ره دین، یقین

۳۱۹       به اعدای دینش به کین رهنمون            شوی، تا شود کینْ دلش را فزون

توضیح برخی واژهها و بیت‌ها: 

بیت ۳ – سابق الحال: زمان گذشته.

بیت ۴ – ودود: مهربان.

بیت ۷ – بری: بیزار.

بیت ۸ – تعویق: تأخیر انداختن.

بیت ۱۰ – مماشات کردن: کنار آمدن، مدارا.

بیت ۱۳ – ذوالمنن: خدایی که بخشنده است، و با نعمت های گوناگون بر مردم منّت دارد.

بیت ۲۲ – اشاره به آیۀ تبلیغ:«یا ایها الرسول بلّغ . . . » (سورۀ مائده، آیه ۶۷).

بیت ۲۳ – مبرهن: واضح، آشکار.

بیت ۲۶ – جهان آفرین: خداوند متعال.

بیت ۲۷ – ضمان: وعده داده شده.

بیت ۲۸ – خائف: نا امن.

بیت ۳۱ – اذعان: قبول . دادار: خدا.

بیت ۳۲ – نبُد: نبود.

بیت ۳۶ – به رجعت شوند: بازگردند.

بیت ۳۷ – قفا: پشت سر.

بیت ۳۹ – سالار دین: مراد، پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله است.

بیت ۴۱ – ردا: قبا، لباس بلند.

بیت ۴۲ – جاروب: جارو.

بیت ۴۵ – مغیلان: نوعی خار، که در بیابان های مکّه و مدینه زیاد بود.

بیت ۴۷ – مؤتمن: امین، مورد اطمینان.

بیت ۵۰ – حضّار: حاضران.

بیت ۵۲ – روان شد: می‌میرد. روان در بدن: روح در بدن.

بیت ۵۵ – فرمانده لم یزل: مراد، خدای متعال است.

بیت ۵۷ – بیچونِ پاک: خدای بی مانند.

بیت ۵۹ – فرمانده دادگر: منظور، خدای متعال است.

بیت ۶۰ – رحیل: سفر. و در اینجا، منظور، سفر مرگ است.

بیت ۶۴ تا ۷۱ – در این چند بیت، به حدیث متواتر ثقلین اشاره شده است.

بیت ۶۸ – مقتدا: در این بیت، یعنی مرجع ، منبع اصلی.

بیت ۷۳ – مقتدا: در این بیت، یعنی: پیشوا. اعلی صدا: صدای بلند.

بیت ۷۶ – اذعان: اقرار، قبول.

بیت ۷۹ تا ۸۸ – اشاره به حدیث مشهور و متواتر:«من کنت مولاه فهذا علی مولاه. اللهم والِ من والاه و عاد من عاداه. »

بیت ۹۸ – وصیّ: جانشین.

بیت ۱۰۱ – حشر: روز قیامت.

بیت ۱۰۲ – مصون: محفوظ.

بیت ۱۰۳ – رو تافت: روی برگردانید، نپذیرفت.

بیت ۱۰۵ – ذرّیت: ذرّیه، خاندان.

بیت ۱۱۷- منجلی: روشن.

بیت ۱۳۱ – شبان: چوپان. رمه: گله.

بیت ۱۳۳ – بدا: تغییراتی که به امر و حکم الهی در برخی از امور روی می‌دهد.

معنای این بیت، آن است که خداوند متعال در امر امامت و ولایت امیرالمؤمنین و فرزندان معصومش علیهم السلام، بدا نمی‌کند.

بیت ۱۳۴ - «من یقوم القیام»: روز قیامت.

بیت ۱۴۵ – نفخ صور: منظور، قیام قیامت است.

بیت ۱۵۴- انقیاد: اطاعت، پیروی. پیمان گسل: پیمان شکن.

بیت ۱۵۷ – بخ بخ: کلمه ای در معنای تبریک و تهنیت است.

بیت ۱۶۴ – مستمر: پیوسته.

بیت ۱۶۴ – ضرغام: شیر. منظور از «ضرغام دین»، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است.

بیت ۱۶۶ – جمعیتِ هفتاد هزار نفری روز غدیر، در روایت حضرت باقر العلوم علیه السلام بیان شده است. (بحار الانوار ۳۷ / ۲۰۱)

بیت ۱۷۱ – شمّه: خلاصه، مختصر.

بیت ۱۷۴ – انام: انسانها.

بیت ۱۷۴ تا ۱۷۷ – خلاصۀ معنای این چند بیت، توطئه منافقان را نشان می‌دهد. توضیح این که پیامبر خدا صلی الله علیه و اله، با وجود علم الهی به درون باطن افراد، برای اطاعت حکم و امر خدای تعالی، ظاهر سخنان آن ها را ملاک و مبنا قرار می‌داد. منافقان، از همین حکم الهی سوء استفاده می‌کردند، و سخنانی به حضرتش می‌گفتند، و به امضای تأیید آن پیامبر رحمت می‌رساندند. آن گاه خودشان او را «اُذُن» می‌نامیدند، یعنی کسی که به همۀ سخنان گوش می‌دهد و آن ها را تأیید می‌کند.

بر همین مبنا، قصد داشتند کسی دیگر را به جای امیرالمؤمنین علیه السلام به عنوان جانشین، بر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله تحمیل کنند. امّا از این معنا غافل بودند یا خود را به غفلت می‌زدند که تعیین جانشین پیامبر – مانند تعیین شخص پیامبر – فقط به انتصاب الهی است، و حتّی پیغمبر نیز در آن نقشی ندارد.

بیت ۱۸۲ تا ۱۸۳ – در این دو بیت نیز، پِندارِ خامِ منافقان نقل شده است. در حالی که اگر چنین بود، چرا رسول خدا صلی الله علیه و آله، فقط بعضی از افراد خاندان خود را به عنوان جانشین معرّفی فرمود، و نه تمام آن ها را؟

بیت ۱۸۹ به بعد – ارادۀ شوم منافقان را نشان می‌دهد که نقشۀ قتل رسول خدا صلی الله علیه و آله را کشیده بودند، تا کار ناتمامِ کفّار مکّه را به فرجام رسانند.  ولی خداوند تعالی، رسول خود را در برابر این نیرنگ ها حفظ فرمود، چنانچه به حضرتش وعده داده بود:

والله یعصمک من الناس (مائده / ۶۷)

تفصیل این قضایا، در بیت های بعدی اشاره شده است.

بیت ۱۹۰ – عقبه: گردنه.

بیت ۱۹۷ – دبه: ظرف چرمین یا فلزی که در آن روغن و مانند آن ریزند.

دبه در زیر پای اشتر افکندن: کنایه از: مرتکب امری خطیر شدن، بر سر پرخاش آوردن، فتنه انگیختن.

بیت ۲۰۵ – ناقه: شتر ماده.

بیت ۲۲۹ – اعانت: کمک.

بیت ۲۳۳ – بُوند: هستند.

بیت ۲۴۸ – الم: درد.

بیت ۲۵۰ - «مثل ما اوذی»: اشاره به حدیث مشهور نبوی صلی الله علیه و اله، که فرمود:

«ما اوذی نبی مثل ما اوذیت»

ناظم در بیت های ۲۴۸ تا ۲۵۰، بیانی شیوا و دقیق از این حدیث شریف عرضه کرده است.

بیت ۲۵۵ – عداوت: دشمنی.

بیت ۲۶۵ – عناد: کینه.

بیت ۲۶۷ – نیاریم: نمی‌توانیم، اجازه نمی‌دهیم.

بیت ۲۸۳ – صواب: درست.

بیت ۲۸۴ – یثرب زمین: مدینه.

بیت ۲۹۰ – تعین: شاعر در این جا، این کلمه را به جای «تعیین» نوشته، تا وزن و قافیه حفظ شود.

بیت ۲۹۵ – عنود: دشمن.

بیت ۳۱۰ – فتور: سستی.

پانوشت‌ها:

[۱]. نقباء البشر / ۷۱.

[۲]. به نظر می‌آید همان حقایق ناصری می‌باشد. یا اگر کتاب دیگر است اطلاع نداریم.

[۳]. اعیان الشیعة ۲ / ۴۰۶ چاپ جدید.

[۴]. الذریعه ۱۵ / ۳۱۰.

[۵]. الذریعه ۲۳ / ۲۶۵.

[۶]. همچنین در: فهرست الفبایی رضوی / ۶۱۲، با عنوان مجهول المؤلف.

[۷]. فهرست نسخه‌های خطی فارسی ۴ / ۳۳۲۷

[۸]. الذریعه ۲۵ / ۲۴۵. توضیح این‌که در فهرس اعلام الذریعه (چاپ دانشگاه تهران)، ذیل نام «ابوالقاسم بید آبادی» موارد یاد شده از جلد ۲۳ و جلد ۲۵ ذریعه یاد نشده است.

[۹]. فهرست نسخه‌های خطی فارسی ۶ / ۴۴۵۳.

[۱۰]. الذریعه ۷/۳۶.

این اختلاف مربوط به افزونیِ یک چاپ کتاب بر چاپ دیگر آن است[۱۱]

[۱۲]. فهرستوارۀ کتابهای فارسی ۳/۱۶۱۹ – ۱۶۲۰.

[۱۳]. حقایق ناصری / ۵۶ – ۵۷، چاپ ۱۲۷۹، ضمن بیان وفات جناب ابی طالب(ع)

 

 

عبدالحسین طالعی

 

این گفتار، گزیده‌ای است از کتاب «حقایق ناصری" ، منظومه‌ای مفصل در سیرۀ پیامبر رحمت(ص) که بر اساس بحار الانوار علامۀ مجلسی سروده شده است.

نویسندۀ آن، با وجود آفریدن این حماسۀ بزرگ دینی  و شاید تنها به دلیل گام نهادن در راه ولایت  در تاریخ ادبیات کشور ما گمنام مانده است.

ظاهرا این گفتار، نخستین گام در معرّفی آن بزرگ و کار عظیم او، در دهه‌های اخیر است.

راجی بید‌آبادی در منظومۀ غدیر، که بخشی از منظومۀ بزرگ " حقایق ناصری" است، گزارشی از واقعۀ غدیر بیان می‌دارد و مضمون بسیاری از اخبار معتبرۀ خاندان وحی را به رشتۀ نظم کشیده است.

کتاب حقایق ناصری دو بار  هر دو در زمان حیات مصنّف و تحت نظر او  به صورت چاپ سنگی منتشر شده است.(سال ۱۲۷۹ و ۱۲۸۶)

خوشبختانه هر دو نسخۀ چاپی در کتابخانۀ ملی موجود است، که به آن‌ها مراجعه شده است.

متن منظومۀ غدیر، از صفحات ۳۶۵ تا ۳۶۱ کتاب حقایق ناصری (چاپ سال ۱۲۸۶ که ناظم در آن بازنگری کرده) نقل شده است.

 ناظم در ابتدای کتاب تصریح کرده که در این کتاب، تنها به اخبار معتبر منابع شیعی استناد کرده، و مضامین آن‌ها را به نظم فارسی در آورده است. لذا در ضمن توضیحات، به برخی از این احادیث اشاره شده و پژوهندگان را به بحارالانوار جلد ۳۷ یا کتاب "اسرارغدیر" نوشتۀ پژوهشگر غدیرپژوه معاصر جناب محمد‌باقر انصاری زنجانی ارجاع می‌دهیم.

اختلافاتی در برخی تعبیرات و ابیات، در میان دو چاپ موجود است. گاه، یک یا چند بیت در یکی از چاپ‌ها دیده می‌شود که در دیگری نیست، که این به تجدید نظر و تصحیح ناظم بر می‌گردد.

در این‌جا، تلفیقی از هر دو چاپ ارائه شده است.

 از آن‌جا که این گفتار، نه برای خواصّ و اهل ادب، که برای عموم مشتاقان عرضه می‌شود، به ثبت و ضبط تفاوت‌های دو چاپِ یاد شده اشاره نگردیده است.

به همین دلیل، معانیِ برخی از واژه‌ها و ترکیب‌ها نیز به ترتیب شمارۀ بیت‌ها بیان شده. در مورد این کار، پیشاپیش از اهل تحقیق عذر می‌خواهیم. و امیدواریم عذر ما را بپذیرند، که این رساله، خوانی گسترده برای عموم طبقات است.

ناظم، برای تفکیک مطالب، عناوینی قرارداده است، که آن عناوین حذف شده، و به جای آن، شماره‌های داخل قلاب [ ] را افزودیم، تا تفکیک و تقسیم موضوعی بهتر و روشن‌تر انجام گیرد. بدین ترتیب، ۳۱۹ بیت در ضمن ۳۳ قسمت ارائه گردید.

انتشار بخشی از کتاب "حقایق ناصری"، فرصتی است مغتنم برای مشتاقانِ آشنایی با ادبیات ستیهنده، مظلوم، مقاوم، و برکت‌خیزِ شیعی. این ادبیات نورانی، که مظلومیّت را از امیر کلام، سیّد المظلومین، امیرالمؤمنین(ع) به ارث برده، در حجاب ضخمِ غفلت و مهجوریّت گرفتار آمده و حق، آن است که حقِّ آن ادا نشده است.

باید دعای مستجابِ رسول خدا(ص) در کنار برکۀ نور را نصب العین خود گردانیم که:

"وَ انصُر مَن نَصَرَه واخذُل مَن خَذَلَه"

و باید بدانیم که هر کس با تمام امکانات خود به یاریِ اول مظلوم ِعالم  روحی فداه  نشتابد، به خذلانِ الهی گرفتار می‌آید، و در برابر هجوم دشمنان  درونی و برونی، تنها می‌ماند، که عذابی بالا‌تر از این، برای انسان قابل تصوّر نیست.

برای این که گرفتار این خذلان نشویم، باید به یاریِ اهل بیت نور(ع) بشتابیم و هر که، هر چه در توان دارد، در این راه به میدان آرد.

مهجور نهادنِ سخت و جانسوزِ ادبِ شیعی، گناهی است بزرگ، که بر گردنِ فرد فردِ پژوهندگان و آشنایان وادی ادبیات فارسی سنگینی می‌کند. همه باید بکوشیم تا این بار سنگین رابه منزل برسانیم. امید است که این گام کوچک، طلیعۀ اقدام‌های بزرگ در این زمینه باشد.

آشنایی با کتاب «حقایق ناصری» و مؤلف آن:

الف- شناخت مؤلف:

مرحوم آقا بزرگ تهرانی در طبقات اعلام الشیعة، قرن چهاردهم در کمال اختصار می‌نویسد:

المیرزا ابوالقاسم الاصفهانی (المتوفی ۱۳۰۱) – هو المیرزا ابوالقاسم بن علی اکبر البیدی آبادی الاصفهانی، ادیب فاضل، له تآلیف، منها:

الحقائق الناصریة، طبع مکرّراً.

و علاج الامراض.

و الهمیان. و غیرها.

توفی (۱۳۰۱)، توفی اخوه المعمّر المیرزا نصرالله فی النجف (۱۳۱۳)[۱]

مرحوم سید محسن امین عاملی در کمال اختصار می‌نویسد: المیرزا علی اکبر البیدآبادی الاصفهانی. توفی سنة ۱۳۰۱. له علاج الامراض بالأدویة و الادعیة، و له حقایق (حدائق) الناظرین[۲] فارسی – مختصر. [۳]

مرحوم سید مصلح‌الدین مهدوی اصفهانی، در کتاب تذکرة القبور یا دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص ۱۰۲ شماره ۱۱۲، مطالب محقق تهرانی در ذریعه و طبقات را نقل کرده است.

ب- آثار و تألیفات:

چنانچه دیدیم، از آثار او، سه کتاب نام برده‌اند:

الف- علاج الامراض

ب- همیان

ج- حقائق ناصری

در این بخش در مورد کتاب اول، و در بخش سوم دربارۀ کتاب حقایق ناصری توضیحات بیشتری خواهد آمد.

الف  علاج الامراض

محقق تهرانی در معرفی علاج الامراض می‌نویسد:

علاج الامراض بالادعیة و الادیة، للفاضل الادیب الحاج میرزا ابی القاسم بن الحاج میرزا علی اکبر البید آبادی لاصفهانی صاحب «حقایق ناصری» المتوفی ۱۳۱۰، فارسی ، مختصر، یوجد بخطه فی مجموعة عند الحاج سید ابی القاسم الاصفهانی فی النجف[۴]

ب  کتاب «همیان»

محقق تهرانی در الذریعه ۲۳ / ۲۶۵ در ضمن بیان منظومه‌هایی که به تبعیت از «موش وگربۀ» عبید زاکانی سروده شده‌اند، در معرفی منظومۀ «همیان» از  مؤلف می‌نویسد:

«همیان»، فرغ الناظم منه فی ۱۲۸۰ (أو ۱۲۸۹) فی نقد بعض اصحاب المذاهب . . .

 یوجد فی (طهران، سپهسالار ۷۱۹۷). بخط میرزا حسن الکاشانی، من غیر دیباجة، و ذکرنسبته الی محمد کریم خان القاجار. و فی (الرضویة ۱۰۶۳ - ۶۵۷۰) کتابته ۱۳۱۰ ذکر تاریخه: (۱۲۸۶= همیانا)و لم یذکر ناظمه.

و فی (همدان، غرب، ۴۷۸۸) کتابتها ۱۲۸۹، و ذکر فی الفهرست احتمال کون تخلّص الناظم «حیران». [۵]

چنانچه دیده می‌شود، در این‌جا منظومۀ همیان را مجهول المؤلف دانسته و این مطالب، ملخّص مطالب «فهرست نسخه‌های خطی فارسی ۴/۳۳۲۷» است و شاید از اضافات آقای احمد منزوی بر ذریعه باشد.

به هر حال، آقای منزوی، نسخه‌های همیان را بدین صورت معرفی می‌کند:

تهران: سپهسالار ۷۱۹۷ (فهرست سپهسالار ۵/۷۶۵)

مشهد: رضوی ۱۰۶۳ ادبیات (فهرست رضوی ۷/۸۹۴)[۶]

همدان: کتابخانه غرب،  ۴۷۸۸ (نشریه دانشگاه تهران ۵/۳۶۵ )[۷]

محقق تهرانی در الذریعه ۲۵ / ۲۴۵، این منظومه را دقیق‌تر معرّفی کرده و می‌نویسد:

همیان، مثنوی روائی فی قصة و السنّور، فی نقد الاجتماعی، علی طریقة الهزل و الطنز المعروفة عند الفرس، مثل «موش و گربه» لعبید زاکانی . . . فرغ من نظمه ۱۲۸۶، و مادته:

«رفته به جوف همیانا»

فیه نقد للأصوات و الألحان فی التجوید و قواعد الوقف والوصف السجاوندیة، و فیه الردّ علی الحاج کریم خان رئیس الشیخیة . . . . و هو نظم الادیب الحاج میرزا ابوالقاسم بن میرزا علی اکبر البید آبادی الاصفهانی (المتوفی ۱۳۰۱). . . .

و النسخة بخطّ الناظم رأیته عند السید ابی القاسم الاصفهانی المحرّر بالنجف. و نسخة عند الواعظ الهمدانی میرزا عبدالرزاق. و جاء التعریف بسائر نسخه المجهولة الناظم فی «خطی فارسی» ص ۳۳۲۷، و عنه فی الذریعة ۲۳ / ۲۵۶[۸]

ج -کتاب حقائق ناصری

آقای احمد منزوی در فهرست نسخه‌های خطی فارسی بدین صورت از این کتاب یاد می‌کند:

حقایق = تاریخ محمدی

از کسی با تخلص راجی. بریگل می‌نویسد که گویا همان بمانعلی راجی کرمانی (صاحب حملۀ حیدری) باشد...

نسخۀ خطی: کلکته: انجمن آسیایی بنگال (فهرست ایوانف، ذیل دوم ۹۸۷)، تحریر: ۱۲۷۲ (۱۸۵۶ میلادی) – [بریگل ۱/۵۹۷][۹]

احمد منزوی در فهرست مشترک نسخه‌های خطی فارسی پاکستان ۱۲/۱۶۹۳ نیز از آن یاد می‌کند.

شاید منشأ اشتباه بعضی از نویسندگان که این کتاب را از آثار ملا بمانعلی راجی کرمانی دانسته‌اند، این جملۀ شیخ آقا بزرگ تهرانی باشد، که با دقت در آن، اصل مطلب روشن می‌شود:

«حقایق ناصری: تاریخ فارسی منظوم، طبع بایران مرتین، و هو نظیر «حملۀ حیدری»، فیه تواریخ احوال خاتم النبیین صلی الله علیه و آله من الولادة الی الوفاة و غزواته و احوال آبائه واجداده، نظمه الادیب الفاضل المیرزا ابوالقاسم بن المیرزا علی اکبر البید آبادی الاصفهانی، المتوفی ۱۳۰۱، و له: «علاج الامراض»، و «الهمیان»، و غیر هما، ممّا یوجد بخطّه عند السید ابی القاسم الصفوی الاصفهانی فی النجف. [۱۰]»

به هر حال، آقای منزوی در تحقیق‌های بعدی خود، به تصحیح این اشتباه پرداخته است.

ایشان در «فهرست‌وارۀ کتاب‌های فارسی»، بدین گونه از این کتاب یاد می‌کند:

حقایق: تاریخ محمدی: حقایق ناصری. از سراینده‌ای با تخلّص راجی. در ذریعه (۷/۳۶) نام او، ابوالقاسم فرزند علی‌اکبر بید آبادی (درگذشته ۱۳۰۱ ق) آمده است. در نسخه‌ها (۷/۴۴۵۳) به احتمال، او همان بمانعلی کرمانی (درگذشته ۱۲۳۷ تا ۱۲۴۱ ق) سرایندۀ «حملۀ حیدری» آمده، که با تاریخ سرودن این منظومه نادرست می‌نماید. بر گل (۲/۸۵۹) نظر صاحب «ذریعه» را با قید احتمال می‌پذیرد.

حماسه‌ای است دینی در تاریخ پیامبر تا مرگ او، به نظم، در ۳۵۳ – و در جایی دیگر در ۲۹۱- عنوان[۱۱]، که به سال ۱۲۷۰ قمری سروده شده است.  آغاز:

حقایق شناسان راه هدی                       گشایند دفتر به نام خدا

منابع:

نسخه‌ها ۶/۴۴۵۳ (تحت عنوان: حقایق: تاریخ محمدی – یک نسخه)؛ استوری، تاریخ ۱۲۶۵؛ برگل روسی ۱/۵۹۷ ش ۴۶۱؛ برگل فارسی ۲/۸۹۵ ش ۵۴۷ (تحت عنوان: حقایق: حقایق ناصری)؛ ذریعه ۷/۳۶ (حقایق ناصری)؛ مشار ۲/۱۷۶۹ (حقایق ناصری، حقایق النبویة و العلویة)، نگارنده برابر ذریعه؛ ایوانف۹۸۷؛ نو شاهی، چاپی ۸۷۵ (حقایق ناصری)، سراینده برابر ذریعه. [۱۲]

در کتاب مصنفات شیعه ۲/۴۴۵ نیز از این کتاب نام برده و خلاصۀ کلام الذریعه را به فارسی نوشته است.

مرحوم خان بابا مشار در فهرست کتاب‌های چاپی فارسی ۱/۱۱۸۲، از این کتاب، در دو عنوان جداگانه (حقایق ناصری / حقایق النبویة و العلویة) نام برده، درحالی که با مراجعه به دو چاپ کتاب معلوم می‌شود این هر دو، دو عنوان برای یک کتاب است.

آقای ایرج افشار در فهرست کتاب‌های چاپی فارسی ۲/۱۷۶۹، این دو عنوان را متّحد دانسته و به تصحیح آن خطا پرداخته است.

به هر صورت، این کتاب، منظومه‌ای است در حدود سی هزار بیت، در تاریخ حضرت رسول اکرم(ص)، که ناظم، درآن منظومه، خود را ملتزم به منابع شیعی دیده است.

این منظومه در سال ۱۲۷۰ به پایان رسیده، چنانچه ناظم می‌نویسد:

هزار و دو صد سال و هفتاد بود          ز هجرت، که این نظم صورت نمود[۱۳]

اصل این کتاب را نگارنده با کمک بعضی از عزیزان در دست تحقیق و تصحیح دارد. اینک به مناسبت ایام خجستۀ غدیر، بخشی از آن عرضه می‌شود.

بدین روی، ابتدا متن ۳۱۹ بیت مربوط به غدیر – همراه با شماره بیت و تقسیم موضوعی مختصر – ارائه می‌شود و سپس توضیحات کوتاه بر بعضی کلمات  و عبارات بر اساس شماره بیت می‌آید.

متن منظومه:

     ۱     بر این گونه شد تا به خمّ غدیر               پیمبر به فرمان حق جای گیر

غرض شد سبب آنچه آید بیان                 به توفیق حق اندر این داستان

چو در سابق الحال، روح الامین               ز باب خلافت به سالار دین

خبر داده بود از خدای ودود                    که باید علی را خلیفه نمود

     ۵     ولی چون نبودند آن حکم، باز                 که باید همان دم شوم کارساز

چو می‌دید از خلق، سالار دین              که هستند با شیر یزدان به کین

ز خوفی که گردند از دین بری              نمی‌کرد آن امر را رهبری

به تعویق می‌داشت آن داستان                که تا فرصتی آیدش اندر آن 

گذشته از آن خوف بر جان خویش        ز بدخواهیِ خلق بودش به پیش

   ۱۰     مماشات کردی به آن‌ها مدام               کشیده زبان زین سخن‌ها به کام

ز باب کنایه بگفتی سخن                      رسانید کم کم به آن انجمن 

که کم کم شود گوش‌ها پر از ین             نشورند یکباره بر شاه دین

ولی خواست بخشندۀ ذوالمنن                که دانند آن را همه مرد و زن

شود حجّتِ کبریایی تمام                      بر آن قوم یکباره از خاص و عام

    ۱۵ یکی تن نگوید ندارم خبر                        نکرد این چنین امر، خیر البشر

چو اسلامیان، سر به سر در رکاب             به همراه بودند با آن جناب

گذشتند اگر از مکان غدیر                       برفتند هر یک رهی ناگریز

به هر شهر و هر وادی آن انجمن             برفتند و می‌ماند بر جا سخن

از آن باب چون آن شهِ پاک دین              از آن ره رسید اندر آن سرزمین

   ۲۰      بیامد ز دربار ربّ جلیل                      به اِخبار سالار دین، جبرئیل

یکی آیه آورد همراه خویش                 سرِ امر و تأکید در کار پیش

که البتّه باید رسانی کنون                     به مردم شوی در خبر رهنمون

معیّن کنی بر همه مرد و زن                  مبرهن نمایی به هر انجمن

که باشد خلیفه از این پس علی             بدانند تا مردم او را ولی

   ۲۵ اگر سر نیاری در این کار، پیش              یقین کوتهی کرده باشی به خویش

بود ناتمامت رسالت از این                  نباشد پسندِ جهان آفرین

و گر لب گشایی به اظهار آن               خداوند باشد به حفظت ضمان

مشو خائف از خلق در روزگار              به مردم رسان امر پروردگار

پیمبر چو آن حکم دید از خدا                به تبلیغ آن امر کرد ابتدا

  ۳۰     همان دم بیامد در آن‌جا فرود                  در آن خاکِ بی آب، منزل نمود

به اذعانِ فرمانِ دادارِ پاک                     مکان کرد، سالار دین روی خاک

به جایی که آنجا نبُد جایگاه                  نه سر سایه منزل، نه پر آب، چاه

بیابان بی آب و دور از علف               که می‌گشت انسان و حیوان تلف

منادی بفرمود کاندر ندا                     به مردم بگوید علی با صدا

   ۳۵     که آیید این جایگه مرد و زن              به نزد پیمبر شوید انجمن

کسانی که رفتند از پیش رو                به رجعت شوند این زمان راه جو

مر آن‌ها که هستند اندر قفا                 بیایند اندر برِ مصطفی

منادی برآورد هر سو خروش              به مردم رسید این صداها به گوش

ز هر سو برفتند در آن زمین                به فرمانبری نزد سالار دین

  ۴۰  خلایق به یک جایگه گشته جمع           به مانند پروانه برگرد شمع

چنان گرم بود آن مکان و هوا              که بستند بعضی رداها به پا

بفرمود آنگاه سالار دین                     که جاروب کردند قدری زمین

به زیر درختانِ خار، آن زمان                نمودند جای پیمبر عیان

ز بهر نبی منبری، مسلمین                   نمودند بر پا در آن سرزمین

۴۵        که بود از جهاز شتر، پایه‌اش                   ز خار مغیلان به سر، سایه‌اش

به بالای منبر برآمد رسول                     به همراه خود برد زوج بتول

پس آنگاه در خطبه آورد رو                 به حمد و ثنای خدا راه جو

به ذکر مواعظ گشوده زبان                   فراوان نصایح بیان اندر آن

۵۰        پس آنگه به حضّار آورد رو                  بفرمود این گفتگو روبرو

که از مرگ نبود کسی را گزیر               در این راه بایست شد راه گیر

ز تقدیر بخشندۀ ذوالمنن                      روان شد هر آن را روان در بدن

به هر قالبی روح چون در دمید              ببایست شهد فنا را چشید

۵۵        ز فرمانِ فرماندهِ لم یزل                      مقرّر به هر نفس باشد اجل

هر آن زنده، میرنده باشد یقین               بجز ذاتِ پاکِ جهان‌آفرین

بود حیِّ پاینده، بی‌چونِ پاک                 که او را نباشد زوال و هلاک

پس آنگه بفرمود: ای مردمان                بدانید هر یک ز پیر و جوان

به دربار فرماندۀ دادگر                       مرا کرد بایست لابد سفر

   ۶۰     ز تقدیر جان‌آفرینِ جلیل                   رسیده به گوشم صدای رحیل

رسیده زمانی که گردم نهان                 برم رخت بیرون ز ملک جهان

وداع شماها و این روزگار                  نمایم، کنم رو به پروردگار

به منزلگه قدس سازم مکان                 نبینند دیگر مرا مردمان

دو چیز گران می‌نهم در میان               ز بهر هدایت به اسلامیان

۶۵        به تحقیق هر کس بر آن دست، بند         کند در دو عالم شود سربلند

نگردید گمراه در روزگار                   چو دارید از این هر دو را استوار

بود اکبر از دویّمین، اوّلین                   نگردند از هم جدا، آن و این

اول زان دو باشد کلام خدا                که احکام حق را بود مقتدا

دویم عترت من که احکام دین            ز قرآن توانند کردند یقین

۷۰        به هم توأمند این دو، تا رستخیز            بیایند تا در بَرَم آن دو چیز

نگردند یک لحظه از هم جدا             رسانَد به من هر دو را، تا خدا

به نزد من آیند این هر دو یار              لب کوثر از امر پروردگار

پس آنگه ندا کرد آن مقتدا             بر آن قوم، این سان به اعلی صدا

که: آیا نی‌ام من سزاوارتر              همه مرد و زن را از این جان و سر؟

۷۵        به یکبار گفتند آن مسلمین             که : یارب، تو دانی که باشد چنین

ز جان‌ها تو هستی سزاوارتر           جز اذعان نداریم اندر نظر

پس آنگاه آن سرور ارجمند            دو بازوی حیدر گرفت و بلند

نمود آن‌چنان تا بر اسلامیان            به قدری که زیر بغل شد عیان

بفرمود: آن را که مولا منم               همان نیز اولی به جان و تنم

۸۰        بود این علی نیز مولای او              به جان در جهان هست اولای او

بدانید این را همه مرد و زن             به جان و تن، اولی‌تر از خویشتن

ولیِّ خداوندِ جان‌آفرین                نبی را وصی، سرور مؤمنین

علی را بدانید مولای خویش           بگیرید راه تولّا به پیش

۸۵         پس از آن به «من والِ والاه»، لب           گشود و ز یزدان نمود این طلب

که: یا رب مکن دوستی هر که را      علی را بود دوست در این سرا

بکن دشمنی هر که را دشمن است     که حیدر، مرا همچو جان در تن است

هر آن کو علی را نهد بر کنار            تو او را به هر دو جهان واگذار

بدانید ای مردمان، سر به سر             کزین پس نخواهد چنین شد دگر

۹۰        که سازم چنین مجلسی را قیام             در این ره گذارم دگر باره گام

بود این زمان، مجمعِ آخرین              که گویم شما را سخن اندر این

نمایید گوشِ دل اندر سخن               گذارید سرها به فرمان من

بود صاحب امر هر یک خدا              پس از حق، پیمبر بود مقتدا

که گوید سخن از حلال و حرام        نماید به راه هدایت، قیام

۹۵         پس از من ولیِّ یکایک علی است          که احکام قرآن بر او منجلی است

بود این علی آن‌که گفتم نخست             شناسید و بینید هر یک درست

بود تا قیامت همین حکم، باز               نسازید دست تخلّف دراز

نمایید هر یک ولایش قبول                 بدانید او را وصیِّ رسول

خلافی نسازید در این دگر              بدانید مولای خود سر به سر

۱۰۰       ز جان‌ها بدانیدَش اولی همه           بداریدش از دل تولاّ همه

ز فرمانِ دادارِ جان‌آفرین               همین حکم تا حشر باشد متین

ز تغییر و تبدیل باشد مصون           نگردد به خُلقش کسی رهنمون

همین است فرمانِ یزدانِ پاک          هر آن کس که رو تافت، گردد هلاک

بود پیشوایِ همه مؤمنین                 ز حق هست بهر خلافت یقین

۱۰۵      پس از او، ز ذریّت من امام              ز اولادِ اویند قائم مقام

امامت بود اندرین خاندان             از این روز تا انقراضِ زمان

خداوند، علم حلال و حرام           عطا کرد از لطف بر من تمام

هر آن را رسانید بر من خدا         رسانیدم آن را بر این مقتدا

نباشد به جا، علم دیگر یقین          مگر آن‌که دادم جهان‌آفرین

۱۱۰      همه آن علومی که آمد به من       رساندم بر این سرور مؤتمن

بدانید ای مردمان! او امام              بود در جهان بر همه خاص و عام

ز حق گفتم این داستان سر به سر    نخواهد که تغییر یابد دگر

خلیفه بود او، وصی باشد او        نگردد خلافی به آن راه جو

بگویید با غایبان این سخن          که گفتم شما را در این انجمن

 ۱۱۵     الهی تو لعنت بکن هر که را       که انکار، او سازد از ماجرا

غضب کن به هر کس به انکار، لب      گشاید، نماید خلافی طلب

ببینید هر یک! بود این علی         که کردم شما را همه منجلی

نگوید کسی در خلافش سخن     ببینید هر یک از این انجمن

نخواهدچنین محفلی شد دگر       ببینید هر یک کنون سر به سر

۱۲۰      همین است امر جهان‌آفرین         خلافی نخواهد شدن اندر این

بدانید تا حشر، این حکم، باز        بود بر خلایق همه کارساز

بدارید هوش دل و گوش دل         نباشید از امر پیمان کسل

نگوید یکی تن: ندیدم درست      به خلُفش نباید کسی راه جُست

نگفتم سخن جز به فرمان ربّ      نسازد به انکار کس باز لب

۱۲۵     همین است و جز این نباشد کسی       نباشد سر امر بر ناکسی

همین باشد آقا به خُرد و بزرگ        عرب تا عجم، از حجازیّ و ترک

ز خُرد و بزرگ و سیاه و سفید        نیاید جز این مقتدایی پدید

پس از من بود پیشوا این علی         از این گردد احکام حق منجلی

شنیدید و دیدید این دم تمام             زگفتِ خدا، وز پیمبر کلام

۱۳۰      نگوید ندیدم یکی زین سپس            نگردد ازین حکم، سر پیچ، کس

شناسیدش این دم یکایک همه           شبان است این، عالمین چون رمه

نه هستید معذور، دیگر بر این              بود شاهد امر، جان‌آفرین

گواه است در گفتگویم خدا              در این حکم ، حاصل نگردد بدا

از این روز تا «من یقوم القیام»           همین حکم باشد ز حق، والسلام

۱۳۵      غرض، زین عبارات، سالار دین            بسی گفت با فرقۀ مسلمین

 پس آنگه بیاورد روی نیاز                  سوی درگهِ داورِ بی نیاز

بگفتا: الهی تو هستی گواه                  که گشتم بر این مردمان خیرخواه

رسانیدم آن را که شد امر، باز            شدم بهر تبلیغِ آن کارساز

بگویید ای مردمان سر به سر            که نبود کسی را خلافی دگر:

۱۴۰       نمودیم اذعانِ امر رسول                  نهادیم بر چشم، دستِ قبول

بدان سان که فرمان بود از خدا            بدانیم او را همه مقتدا

نمایید بیعت تمامی کنون                   که هست او شما را کنون رهنمون

نمایید او را به شاهی سلام                شتابید بر بیعتش تیزگام

هرآن کس که اسلام کرد اختیار           بر او هست این حکم هم برقرار

۱۴۵       نباشد از اسلام، این حکم دور            بجا باشد این امر تا نفخ صور

هر آن کس که موجود گشت از خدا     براو این امام است و این مقتدا

سزاوار نبود کسی را دگر                    که آرد به انکار این امر، سر

غرض آنقدر گفت آن مؤتمن             که گردد کتابی از آن پر سخن

در این مختصر نیست زین بیش، تاب   که گردد از این گفتگو کامیاب

۱۵۰      چو ساکت شد از حرف سالار دین        به یکبار گفتند آن مسلمین

که: کردیم اذعانِ امر خدا                 نماییم بر بیعتش ابتدا

بدانیم او را تمامی امام                  نداریم اندر خلافش کلام

بدانیمش اولی به هر جان و تن         بخوانیم مولی به هر انجمن

نداریم جز انقیادش به دل                نخواهیم گردید پیمان گُسَل

۱۵۵      بگفتند و جستند از جا همه             پیِ بیعتش همچو فوج رمه

نخستین ابوبکر بود و عمر             که در بیعت آورد آن روز سر

عمر، لب به «بخ بخ» بیاراست زود    علی را به اسم امارت ستود

که: گشتی تو مولای هر مرد و زن     ز جان و تن، اولی به هر انجمن

سزاوارِ حمد است جان آفرین         که کردت کنون سرور مؤمنین

۱۶۰       به من گشتی اولی نه تنها کنون         که بر هر گروهی شدی رهنمون

پس از آن یکایک زن و مرد، باز        برفتند نزدیک آن سرفراز

نمودند بیعت به شاهنشهی             بخواندند او را به نام مِهی

که آن روز را وقت گردید تنگ         نکردند در بیعت او درنگ

غرض آن شب و روز و روز دگر       بر این گونه، آن کار، بُد مستمر

۱۶۵      سه روز و سه شب، آن جماعت چنین   نمودند بیعت به ضرغام دین

چو جمعیّت خلق بُد بی‌شمار          شنیدم که هفتاد بود از هزار

چو شد کار بیعت، سراسر تمام          بفرمود آن سرور نیکنام

کز آن جایگه نیز بستند بار              پیِ کوچ گشتند مردم سوار

نهادند روها تمامی به راه                 از آن دشت یِکباره شاه و سپاه

۱۷۰      به سوی وطن هر یکی، تیزگام          برفتند آن راه را، صبح و شام

مر این شمّه‌ای بود از آن داستان          که شد گفته، از گفتۀ راستان

چو کردند از آن جایگه رو به راه         برفتند بیرون از آن جایگاه

یکایک از آن مردمِ زشت خو             نمودند بر یکدگر، باز رو

که اینک در اینجا رسول انام              چنین کرد کار علی را تمام

۱۷۵      اگر گیرد این کار بر او قرار               به ما تنگ سازد یقین روزگار

اگر خود ز باب حیا، روز و شب         نیارد به جز ظاهر از کار، لب

هر آن را که گفتیم، سازد قبول           نگردد به ابراز بر ما عجول

علی چون شود صاحب حکم، باز       نماید یقین دست بر ما دراز

هر آن را که در دل بود با خبر             برآرد به کردار از آن باب، سر

۱۸۰ نباید کنیم اندر آن کوتهی           که نبود در این کار، بوی بِهی

دمادم شود سخت‌تر کار ما                کساد آید از نو، به بازار ما

محمد کنون خواهد اندر میان            کند سنّت قیصری را عیان

که باشد خلافت به کاشانه‌اش           نیاید برون دولت از خانه‌اش

نبایست او را نهادن چنین                که باشیم مغلوب، از آن و این

۱۸۵      در این ره ببایست کز حیله، رو          به دفعش گذاریم از چارسو

اگر گشت کارش در این ره تمام         گذاریم سوی علی تیز گام

نماییم از چاره بیچاره‌اش                  برآریم از بیخ یکباره‌اش

بود تا که آسوده گردیم از این            فراغت بیاییم از آن و این

غرض، هر یک آن‌ها نمودند عزم       به خود، قتل سالارِ دین کرده جزم

۱۹۰      یکی عقبه بود اندر آن راه باز            که بایست رفتن از آن‌جا فراز

تنی چند از مردمِ کینه‌جو                  در آن شب بر آن راه بودند رو

بر آن کوه سر، یک به یک در کمین      نشستند در راه سالار دین

که از کینه سازند او را هلاک              بریزند خونش در آن تیره خاک

قضا را، شبی بود پر ابر و تار              که رفتند آن قوم در کوهسار

۱۹۵       بُدند آن جماعت، ده و چار تن            که کردند آن کار را انجمن

نمودند هریک به جایی کمین              نشستند در کینِ سالار دین

دبه‌ها پر از ریگ کردند باز                 سرازیر سازند تا از فراز

مگر رم کند اُشتُرِ مصطفی                  زند بر زمین آن سپهر صفا

پیمبر ، چو نزدیک آن کوه سر            بیامد که سازد از آن‌جا گذر

۲۰۰      بفرمود عمّار را در جلو                     درآن ره به اُشتُر شود راهرو

بگیرد مهار و شود رو به راه              به همراه باشد مر آن نیک‌خواه

حذیفه ز دنبال گردد روان                نبی در میان، پیش و پس، این و آن

بدین گونه تا بر سر کوهسار           برفتند و کردند از آن‌ها گذار

ز پی، زیر پای شتر، مشرکین               دبه‌ها فکندند از روی کین

۲۰۵       چو آن ناقه ترسید و می‌خواست باز     که از رم کند رو به راهی فراز

صدا زد بر او سرور دین یکی            که: ای ناقه آرام باش اندکی

چه ترسی؟ که باشد پیمبر سوار           نماید ترا حفظ، پروردگار

بناگاه آن ناقه اندر زمان                     گشود از برای تکلّم، زبان

به لفظ عرب در بیان نکو                   بیامد بدین گونه در گفتگو

۲۱۰      که: سوگند بر ذات پروردگار               که دارم به جا پای خود استوار

ایا آنکه داری به پشتم مکان                نترسم ز بدخواهیِ این و آن

چو دیدند کفّار کاین‌ها ضرر               نیاورد بر حال خیرالبشر

نهادند بر ناقه از خشم، رو              که گردند بر دفع او چاره جو

مگر افکنندش ز بالا به زیر              به دفعش برآرند شمشیر و تیر

۲۱۵      چو نزدیک گشتند بر ناقه باز              که سازند دست تعدّی دراز

حذیفه به همراه عمّار، دست             فشردند بر تیغ، چون شیر مست

نهادند رو سوی آن مردمان                که خواهند کینِ نبی، در زمان

پس آن کافرانِ تبه روزگار                 نمودند از ترسِ جان‌ها فرار

چو رفتند از آن جایگه دورتر              بگفتا حذیفه به خیرالبشر

۲۲۰      که: آیا کِه باشند این مشرکین                که هستند سالارِ دین را به کین؟

به پاسخ بفرمود خیرالانام                  که هستند این‌ها منافق تمام

به دنیا و عقبی همه در نفاق                 به کین شان بود یاری و اتّفاق

حذیفه دگر گفت با مصطفی                 که: ای آفتابِ سپهرِ صفا

چرا می‌نگویی که در این زمان              بیارند سر از تنِ این و آن؟

۲۲۵      بریزند خونْشان به خاکِ زمین               که زین پس نباشند از تو، به کین؟

به پاسخ بفرمود آن مقتدا                  که: امرم نکرده بر این ره خدا

بود این چنین امر پروردگار               که سازم مماشات در روزگار

گذشته از آن مردمم این سخن           نگویند در باب این انجمن

که کردند این‌ها اعانت بر او              که گردید بر دشمنان کامجو

۲۳۰      پس از آن ببرّید سرْشان ز تن             برانداخت یکباره آن انجمن!

خداوند در آخرتْشان جزا                دهد بر طریقی که داند سزا

دگر باره گفتا حذیفه سخن:              کیانند این پر ز کین انجمن؟

ز انصار یا از مهاجر بُوَند؟                که این گونه هر دم به کینِ تواند؟

پس از آن پیمبر، شمردن گرفت         یکایک از آن، نام بردن گرفت

۲۳۵      حذیفه چو بشنید آن داستان              به خاموشی آورد سر در میان

دگر باره فرمود سالار دین:               مگر شک ترا رو نمود اندر این؟

کنون گر بخواهی نمودن نظر            سوی این جماعت، برافراز سر!

حذیفه چو آورد رو بر گروه          یکی برق تابید ناگه به کوه

که گردید روشن جهان همچو روز     تو گفتی که بفروخت گیتی فروز

۲۴۰       بقدری به طول اندر آمد زمان           که بشناخت از چشم خود، این و آن

بدان سان که فرمود سالار دین           بدید آنچنان بود و گشتش یقین

وز آنجا چو بگذشت خیر‌البشر         ز بهر نماز اندر آورد سر

رسیدند آن مردمِ پر ز کین               فکندند خود را در آن مسلمین

ز بهر نماز اندر آورده سر                ستادند همراه خیرالبشر

۲۴۵       که آرند روها ز بهر نماز                  که لعنت کندْشان بر آن، بی نیاز!

چنین بود احوالِ آن مسلمین             به خدمتگری نزد سالار دین

خداوند، بخشد به هر یک جزا         بطوری که داند بر آن‌ها سزا

بود بدتر از هر الم، این الم               که باشد کسی با عدو، هم قدم

شب و روز، با دشمنان هم نفس        چو مرغی است محبوس اندر قفس

۲۵۰      از آن بود، فرمود سالار دین              به خود «مثل ما اوذی» از مرسلین

خدا داند این سان بلا چون بود          که از هر غم و رنج، افزون بود

از آن پس بفرمود آن مقتدا               که کردند اسلامیان را ندا

که در راز گفتن نیارند رو                سه تن یک مکان در سخن رو به رو

که شاید بمانند از کار، دور               نگردد به پا دیگر از نو، شرور

۲۵۵      یکی تن از آن قوم، «سالم» به نام          که بُد در نفاق و عداوت تمام

بیامد ز یک سمت اندر گذر               ابوبکر دید آن مکان با عمر

که بر «بو عبیده» نهادند رو                  به هم هستشان در میان گفتگو

چو «سالم» بدید آن سه تن را به هم       به گفتار بگشودشان باز، دم

که فرمود آن سرورِ نامجو                  نگردد سه تن یک مکان رو به رو

۲۶۰       کنون در میان هست این دم چه راز         که هستید با یکدگر حیله‌ساز؟

بگویید، ورنه رسانم خبر                     همین دم یکایک به خیرالبشر

گرفتند زین داستان عهد، باز                که تا او نسازد به کس کشف راز

پس آنگه نمودند او را خبر                ز کاری که می‌بودشان در نظر

که با خود نمایند او را یکی                 نسازند دورش ز خود اندکی

۲۶۵      مر آن کینه ور بود اندر نظر                        از آن‌ها عناد علی بیشتر

که فرمانِ سالار دنیا و دین                 نیاریم جاری شود اندر این

مر این را که واجب نموده به ما           نیاریم فرمان او را به جا

که گردیم با مرتضی حیله‌ساز               نخواهیم دستی نماید دراز

۲۷۰      چو «سالم» از آن‌ها شنید این سخن          به آنها یکی شد در آن انجمن

که دارد دلم از بنی هاشمی           به هر دم ز ایّام، افزون غمی

کز آن دشمنی باشدم در نظر            خصوصاً به او، از همه بیشتر

نخستین کسی کاندرین راه، رو         نماید، منم تا شوم چاره جو

بخوردند سوگند و کردند عهد       که سازند این کار را جدّ و جهد

۲۷۵      چو فرمود آن سرور مؤتمن            که رو در ره آرند آن انجمن

برفتند آن چارتن نزد او                در آن ره شدندش همه روبرو

بفرمود سالار دین این چنین          نکردم مگر منعتان اندر این

که گشتید با یکدگر رو به رو          شدید از پیِ کار خود حیله‌جو؟

بگفتند هر یک به خیر‌البشر:          ندیدیم این روز ما یکدگر

۲۸۰       مگر این زمان را که هستیم باز       به خدمتگری در برت سرفراز

چو بشنید آن حرف، خیرالبشر       نمود از تعجب به هر یک نظر

بفرمود: آیا شما خوب‌تر              بدانید یا داور دادگر؟

که نبود ز کس غافل از هیچ باب    خبر دارد از هر خطا و صواب

وز آن جایگه شد به یثرب زمین     رسول خدا، همرهش مسلمین

۲۸۵      چو در شهر شد حضرت مصطفی       سپردند آن‌ها طریق جفا

به یک جا تمامی شدند انجمن         بگفتند هر یک ز راهی سخن

که بایست رو آوریم، از چه رو؟        که گردیم در کار خود، کامجو

هم آخر نوشتند این نامه را              در آن درج کردند هنگامه را

نخستین پیِ نقض بیعت، سخن        نوشتند هر یک از آن انجمن

۲۹۰      پس از آن خلافت یکایک تعین         نمودند ما بین خود این چنین

که باشد سزاوار بر این خبر             ابوبکر و سالم، عُبَیده، عمر

جز این چار تن را نباشد روا            که گردند بر خلق، فرمانروا

نیارند کس جانب مرتضی                 نیارد در این راه، روی رضا

هم آن‌ها که در عقبه از روی کین           نشستند خیرالبشر را کمین

 ۲۹۵     دگر سایرین ز آن گروهِ عنود                 مر آن نامه را مُهر کردند زود

به سال دهم در محرّم، تمام                   نوشتند در نامه از خویش، نام

سپردند بر بوعبیده ز کین                     نمودند او را در این راه امین

مر آن نامۀ کفر را آن پلید                     نهان کرد در کعبه با صد امید

کز آن باب بعد از وفاتِ رسول             به انکار، گشتند هر یک عجول

۳۰۰      نمودند انکارها تا رسید                     به جایی که آن داستان شد پدید

که کردند غصب خلافت، چنان             که باشد بدان گونه تا این زمان

وز آن باب شد فتنه‌ها آشکار            ز هر باب، هر روز در روزگار

درِ خانۀ مرتضی سوختن                به زهرای اطهر، غم اندوختن

علی را به محراب، کردن شهید           ستم‌ها که بر مجتبی در رسید

۳۰۵       مر آن داستانی که در کربلا               بباشد برآن ره نوردِ ولا

زکین، ریختن، خونِ آل رسول          برانداختن، نسلِ آلِ بتول

اسیریّ آل پیمبر، تمام                     وقایع که رو داد در شهر شام

امامان نمودن یکایک شهید                شدن قائم از چشم‌ها ناپدید

و هر ظلم و کینی که اندر زمین         به پا گشت و خواهد شدن بعد از این

۳۱۰       از آن روز تا در دمد نفخ صور           شد و می‌شود، سر به سر آن فتور

نمی‌شد اگر غصب حقّ علی             نمی‌گشت این فتنه‌ها منجلی

الهی به سوز دل مصطفی               به آن رهنوردِ طریق صفا

الهی به زهرای اطهر، بتول              به حق علی، ابن عمّ رسول

به نوباوه‌های شهِ مؤتمن                    شهید ره دین، حسین و حسن

۳۱۵       به آن پنج و چار اختر بُرج دین             به حق کلامت، کتاب مبین

که هر دم رسان لعنت و خشم خویش    برآن فرقۀ فاسقِ جورِ کیش

به «راجی»عطا کن طریق صفا                که تا بسپرد راه دین از وفا

زند چنگ در دامنِ شاه دین                 فزون گرددش در ره دین، یقین

۳۱۹       به اعدای دینش به کین رهنمون            شوی، تا شود کینْ دلش را فزون

توضیح برخی واژهها و بیت‌ها: 

بیت ۳ – سابق الحال: زمان گذشته.

بیت ۴ – ودود: مهربان.

بیت ۷ – بری: بیزار.

بیت ۸ – تعویق: تأخیر انداختن.

بیت ۱۰ – مماشات کردن: کنار آمدن، مدارا.

بیت ۱۳ – ذوالمنن: خدایی که بخشنده است، و با نعمت های گوناگون بر مردم منّت دارد.

بیت ۲۲ – اشاره به آیۀ تبلیغ:«یا ایها الرسول بلّغ . . . » (سورۀ مائده، آیه ۶۷).

بیت ۲۳ – مبرهن: واضح، آشکار.

بیت ۲۶ – جهان آفرین: خداوند متعال.

بیت ۲۷ – ضمان: وعده داده شده.

بیت ۲۸ – خائف: نا امن.

بیت ۳۱ – اذعان: قبول . دادار: خدا.

بیت ۳۲ – نبُد: نبود.

بیت ۳۶ – به رجعت شوند: بازگردند.

بیت ۳۷ – قفا: پشت سر.

بیت ۳۹ – سالار دین: مراد، پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله است.

بیت ۴۱ – ردا: قبا، لباس بلند.

بیت ۴۲ – جاروب: جارو.

بیت ۴۵ – مغیلان: نوعی خار، که در بیابان های مکّه و مدینه زیاد بود.

بیت ۴۷ – مؤتمن: امین، مورد اطمینان.

بیت ۵۰ – حضّار: حاضران.

بیت ۵۲ – روان شد: می‌میرد. روان در بدن: روح در بدن.

بیت ۵۵ – فرمانده لم یزل: مراد، خدای متعال است.

بیت ۵۷ – بیچونِ پاک: خدای بی مانند.

بیت ۵۹ – فرمانده دادگر: منظور، خدای متعال است.

بیت ۶۰ – رحیل: سفر. و در اینجا، منظور، سفر مرگ است.

بیت ۶۴ تا ۷۱ – در این چند بیت، به حدیث متواتر ثقلین اشاره شده است.

بیت ۶۸ – مقتدا: در این بیت، یعنی مرجع ، منبع اصلی.

بیت ۷۳ – مقتدا: در این بیت، یعنی: پیشوا. اعلی صدا: صدای بلند.

بیت ۷۶ – اذعان: اقرار، قبول.

بیت ۷۹ تا ۸۸ – اشاره به حدیث مشهور و متواتر:«من کنت مولاه فهذا علی مولاه. اللهم والِ من والاه و عاد من عاداه. »

بیت ۹۸ – وصیّ: جانشین.

بیت ۱۰۱ – حشر: روز قیامت.

بیت ۱۰۲ – مصون: محفوظ.

بیت ۱۰۳ – رو تافت: روی برگردانید، نپذیرفت.

بیت ۱۰۵ – ذرّیت: ذرّیه، خاندان.

بیت ۱۱۷- منجلی: روشن.

بیت ۱۳۱ – شبان: چوپان. رمه: گله.

بیت ۱۳۳ – بدا: تغییراتی که به امر و حکم الهی در برخی از امور روی می‌دهد.

معنای این بیت، آن است که خداوند متعال در امر امامت و ولایت امیرالمؤمنین و فرزندان معصومش علیهم السلام، بدا نمی‌کند.

بیت ۱۳۴ - «من یقوم القیام»: روز قیامت.

بیت ۱۴۵ – نفخ صور: منظور، قیام قیامت است.

بیت ۱۵۴- انقیاد: اطاعت، پیروی. پیمان گسل: پیمان شکن.

بیت ۱۵۷ – بخ بخ: کلمه ای در معنای تبریک و تهنیت است.

بیت ۱۶۴ – مستمر: پیوسته.

بیت ۱۶۴ – ضرغام: شیر. منظور از «ضرغام دین»، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام است.

بیت ۱۶۶ – جمعیتِ هفتاد هزار نفری روز غدیر، در روایت حضرت باقر العلوم علیه السلام بیان شده است. (بحار الانوار ۳۷ / ۲۰۱)

بیت ۱۷۱ – شمّه: خلاصه، مختصر.

بیت ۱۷۴ – انام: انسانها.

بیت ۱۷۴ تا ۱۷۷ – خلاصۀ معنای این چند بیت، توطئه منافقان را نشان می‌دهد. توضیح این که پیامبر خدا صلی الله علیه و اله، با وجود علم الهی به درون باطن افراد، برای اطاعت حکم و امر خدای تعالی، ظاهر سخنان آن ها را ملاک و مبنا قرار می‌داد. منافقان، از همین حکم الهی سوء استفاده می‌کردند، و سخنانی به حضرتش می‌گفتند، و به امضای تأیید آن پیامبر رحمت می‌رساندند. آن گاه خودشان او را «اُذُن» می‌نامیدند، یعنی کسی که به همۀ سخنان گوش می‌دهد و آن ها را تأیید می‌کند.

بر همین مبنا، قصد داشتند کسی دیگر را به جای امیرالمؤمنین علیه السلام به عنوان جانشین، بر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله تحمیل کنند. امّا از این معنا غافل بودند یا خود را به غفلت می‌زدند که تعیین جانشین پیامبر – مانند تعیین شخص پیامبر – فقط به انتصاب الهی است، و حتّی پیغمبر نیز در آن نقشی ندارد.

بیت ۱۸۲ تا ۱۸۳ – در این دو بیت نیز، پِندارِ خامِ منافقان نقل شده است. در حالی که اگر چنین بود، چرا رسول خدا صلی الله علیه و آله، فقط بعضی از افراد خاندان خود را به عنوان جانشین معرّفی فرمود، و نه تمام آن ها را؟

بیت ۱۸۹ به بعد – ارادۀ شوم منافقان را نشان می‌دهد که نقشۀ قتل رسول خدا صلی الله علیه و آله را کشیده بودند، تا کار ناتمامِ کفّار مکّه را به فرجام رسانند.  ولی خداوند تعالی، رسول خود را در برابر این نیرنگ ها حفظ فرمود، چنانچه به حضرتش وعده داده بود:

والله یعصمک من الناس (مائده / ۶۷)

تفصیل این قضایا، در بیت های بعدی اشاره شده است.

بیت ۱۹۰ – عقبه: گردنه.

بیت ۱۹۷ – دبه: ظرف چرمین یا فلزی که در آن روغن و مانند آن ریزند.

دبه در زیر پای اشتر افکندن: کنایه از: مرتکب امری خطیر شدن، بر سر پرخاش آوردن، فتنه انگیختن.

بیت ۲۰۵ – ناقه: شتر ماده.

بیت ۲۲۹ – اعانت: کمک.

بیت ۲۳۳ – بُوند: هستند.

بیت ۲۴۸ – الم: درد.

بیت ۲۵۰ - «مثل ما اوذی»: اشاره به حدیث مشهور نبوی صلی الله علیه و اله، که فرمود:

«ما اوذی نبی مثل ما اوذیت»

ناظم در بیت های ۲۴۸ تا ۲۵۰، بیانی شیوا و دقیق از این حدیث شریف عرضه کرده است.

بیت ۲۵۵ – عداوت: دشمنی.

بیت ۲۶۵ – عناد: کینه.

بیت ۲۶۷ – نیاریم: نمی‌توانیم، اجازه نمی‌دهیم.

بیت ۲۸۳ – صواب: درست.

بیت ۲۸۴ – یثرب زمین: مدینه.

بیت ۲۹۰ – تعین: شاعر در این جا، این کلمه را به جای «تعیین» نوشته، تا وزن و قافیه حفظ شود.

بیت ۲۹۵ – عنود: دشمن.

بیت ۳۱۰ – فتور: سستی.

پانوشت‌ها:

[۱]. نقباء البشر / ۷۱.

[۲]. به نظر می‌آید همان حقایق ناصری می‌باشد. یا اگر کتاب دیگر است اطلاع نداریم.

[۳]. اعیان الشیعة ۲ / ۴۰۶ چاپ جدید.

[۴]. الذریعه ۱۵ / ۳۱۰.

[۵]. الذریعه ۲۳ / ۲۶۵.

[۶]. همچنین در: فهرست الفبایی رضوی / ۶۱۲، با عنوان مجهول المؤلف.

[۷]. فهرست نسخه‌های خطی فارسی ۴ / ۳۳۲۷

[۸]. الذریعه ۲۵ / ۲۴۵. توضیح این‌که در فهرس اعلام الذریعه (چاپ دانشگاه تهران)، ذیل نام «ابوالقاسم بید آبادی» موارد یاد شده از جلد ۲۳ و جلد ۲۵ ذریعه یاد نشده است.

[۹]. فهرست نسخه‌های خطی فارسی ۶ / ۴۴۵۳.

[۱۰]. الذریعه ۷/۳۶.

این اختلاف مربوط به افزونیِ یک چاپ کتاب بر چاپ دیگر آن است[۱۱]

[۱۲]. فهرستوارۀ کتابهای فارسی ۳/۱۶۱۹ – ۱۶۲۰.

[۱۳]. حقایق ناصری / ۵۶ – ۵۷، چاپ ۱۲۷۹، ضمن بیان وفات جناب ابی طالب(ع)

 

Print
1770 Rate this article:
No rating

Leave a comment

Name:
Email:
Comment:
Add comment

ادبیات

معارف

دیگر علوم انسانی

ارتباط با ما


چارت سازمانی
نشانی:تهران, خیابان بهارستان , خیابان صفی علی شاه , کوچه درویش , پلاک 6 تلفن: 02177687441
تلفن و تلگرام مسوول ثبت نام کارگاه ها: 09399990190

Bayat.Dr@gmail.com :مدیر سایت

همکاری با ما


هر بزرگواری که تخصصی مرتبط با علوم انسانی شیعی داشته باشد (دانشجوی ارشد به بالا)، پس از مصاحبه‌ای کوتاه می‌تواند نوشته‌هایش را در این سایت منتشر کند و به شرط پرکاری صفحه‌ای شخصی در سایت داشته باشد.

هدف و روش ما


ما هر گونه تعصب و پیش داوری را مانع کار علمی می‌دانیم. نام‌ها و عناوین و نیز اقوال مشهور راه را بر نقد و مطالعۀ علمی ما نمی‌بندد.

ما بهترین راه دفاع از عقیده را کار دقیق و درست علمی می‌دانیم.

دربارۀ ما


گروهی دانشجویی هستیم که دربارۀ ادبیات و فرهنگ شیعی تحقیق می‌کنیم. دامنۀ تحقیق ما تمام علومی است که به نحوی می‌تواند به ادبیات و فرهنگ شیعی کمک کند؛ علومی مثل قرآن و حدیث، تاریخ، کلام، عرفان، فلسفه، هنر و ...

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به به سایت سلیس می باشد.

طراحی شده توسط DnnTeam.com